روان از افسردگی برای دریافت توجه ما استفاده میکند تا به ما نشان دهد چیزی در عمق ما غلط است. هنگامی که ارزش درمانی آن را بشناسیم و رشته آن را در هزارتوی درونمان دنبال کنیم، آنگاه افسردگی میتواند نوعی دوست بهنظر آید. اگر ما توسط افسردگی آسیب نبینیم، نشانه آن است که روان ما مرده است. آسیب و رنج نشانه آن است که چیزی مهم و حیاتی هنوز در درون ما وجود دارد و در انتظار دعوت ماست تا به زندگی بازگردد.
در هر حال مردابگونه، وظیفهای وجود دارد. ارزش نهادن به افسردگی، احترام گذاشتن به آن، سعی نکردن در تسکین و فرار از عذاب آن، شهامت زیادی میطلبد. دراعماق آن معنایی نهان وجود دارد که از خودآگاه جدا شده، اما هنوز زنده و پویاست. با اینکه افسردگی انرژی حیات را میفرساید، اما آن انرژی از میان نمیرود؛ بلکه در عمق دنیای درون جای میگیرد. مانند اورفیوس که به اعماق میرود تا با نیروهای پست و افسونگر مواجه شود، ما نیز مکلفایم به عمق افسردگی رویم و بزرگترین گنج روح رابیابیم.