پس هستی چیست، اگر نه یکان است و نه بسیار؟ بدیو آن را بسگانهٔ بسگانهها میخواند. اما چگونه بسگانهها در نهایت در نقطهای متعلَّقِ «یکان» یا لااقل «یک چیز» نمیشوند؟ چگونه یک بسگانگی ریشهای نمیتواند متشکل از دستهٔ بسگانهای از یکانها باشد؟ ژیل دلوز میگفت: «پسِ پشتِ هرچیزی تفاوت وجود دارد؛ اما پسِ پشتِ تفاوت چیزی وجود ندارد» (Deleuze, ۱۹۹۴:۵۷). این قول به آنچه بدیو میخواهد بگوید، نزدیک است. البته بدیو بهسبب برداشتی که از موضع دلوز دربارهٔ هستیشناسی دارد، به این نتیجه میرسد که دلوز هرچند برای تقدمبخشیدن بسگانگی بر یکانی تلاش میکرد، در این کار توفیقی نداشت و نمیتوانست بدون یکان به هستی بیندیشد. بهباور بدیو، برای اینکه هستیشناسیِ استوار بر برنهادهٔ «یکان نیست» بهخوبی شکوفا شود، باید هستی بما هو هستی را با نیستی، با خلأ، برابر گرفت