
بریدههایی از کتاب بدیو
اگر امروزه دلیلی برای شهرت فلسفهٔ بدیو وجود داشته باشد، احتمالاً این ادعای محوری او در هستی و رخداد است که ریاضیات همان هستیشناسی است.
م.
پس هستی چیست، اگر نه یکان است و نه بسیار؟ بدیو آن را بسگانهٔ بسگانهها میخواند. اما چگونه بسگانهها در نهایت در نقطهای متعلَّقِ «یکان» یا لااقل «یک چیز» نمیشوند؟ چگونه یک بسگانگی ریشهای نمیتواند متشکل از دستهٔ بسگانهای از یکانها باشد؟ ژیل دلوز میگفت: «پسِ پشتِ هرچیزی تفاوت وجود دارد؛ اما پسِ پشتِ تفاوت چیزی وجود ندارد» (Deleuze, ۱۹۹۴:۵۷). این قول به آنچه بدیو میخواهد بگوید، نزدیک است. البته بدیو بهسبب برداشتی که از موضع دلوز دربارهٔ هستیشناسی دارد، به این نتیجه میرسد که دلوز هرچند برای تقدمبخشیدن بسگانگی بر یکانی تلاش میکرد، در این کار توفیقی نداشت و نمیتوانست بدون یکان به هستی بیندیشد. بهباور بدیو، برای اینکه هستیشناسیِ استوار بر برنهادهٔ «یکان نیست» بهخوبی شکوفا شود، باید هستی بما هو هستی را با نیستی، با خلأ، برابر گرفت
م.
هستیشناسی هایدگر هستیشناسی نمود است که در آن، هستی از هرچیز خاصی تعالی میجوید؛ اما تا اندازهای درونماندگار در چیزها نیز هست. حال آنکه هستیشناسی بدیو نوعی هستیشناسی کاملاً تفریقی یا «نانمود» است که در آن هیچچیز از هستی بما هو هستی نمود نمییابد.
م.
از نظر بدیو، نظریهٔ مجموعهها چیزی نیست که بتوان فارغ از آن سر کرد. کردوکارِ نظریهپردازان نظریهٔ مجموعهها برای موضع بدیو واجب و حیاتی است و تنها دکوری دلفریب نیست. بدیو مدعی است نظریهٔ مجموعهها سهم بسزایی در فهم خود هستی دارد و نظریهپردازان آن (البته برخی از آنان) به حل برخی از مسائل هستیشناختی نائل آمدهاند، ولو آنکه خود از انجامدادن چنین عملی آگاه نبوده باشند. با وجود این، شاید بدیو یا هرکس دیگری میتوانست بدون نظریهٔ مجموعهها هم در باب هستی و بسگانه نظریهپردازی کند. از این منظر، آنچه باقی میماند، خصلتِ تصادفی جایگاه این نظریه نزد بدیوست.
م.
