
علیرضا
۲
فکر میکنی، به بهار، به دستهای بهار، و دوباره فکر میکنی به دستهای بهار که بوی عطر مردانه میدهد، هرروز، به همکارهای بهار و رابطه آنها باهم، دوباره فکر میکنی به بهار که سعی میکند هر روز از روز قبل زیباتر باشد، خوشتیپتر باشد، به بهار که هر روز زمان بیشتری را میدهد به آرایش صورتش، رژلب، رژگونه، پودر، خط لب، خط چشم، اصلا خط گوش و هزار کوفت دیگر، فکر میکنی به خیانت بهار و لجت میگیرد که تو چرا مثل رضا نیستی، لجت میگیرد که بهار فکر میکند تو احمقی، و لجت میگیرد از خودت، فکر میکنی، از خوردن چاییهای اداره حالت بهم میخورد، چون همیشه سرد است، یادت میآید که تو هم میتوانی مثل رضا با زنهای دیگری باشی به راحتی میتوانی، پنجره اتاق کارت را باز میکنی و میگویی «اصلاً خیانت یعنی چی؟ چرا بهار به من خیانت کنه و من مثل یه احمق یا یه هالو باشم،» و وقتی یادت میآید یک هفتهای میشود که بهار رفتارش تغییر کرده، برنامه کاریاش تغییرکرده، لباسهایش، حرف زدنش، تفکرش و حتی خوابیدنش، گریهات میگیرد، چهره معصوم بهار در نظرت به یکباره عوض میشود، گریهات میگیرد و باز هم به شدت احساس میکنی یک بازندهای، حال و حوصله کار کردن نداری
علیرضا
۱
تو فکر میکنی احتیاط فردی تو رانندگی آدمو از حوادث دور نگه میداره؟، یا اینکه اون رانندهای هم که از روبرو میاد باید محتاط باشه؟، گیرم آدم تمام قوانین رو موبهمو اجرا کنه، اگه راننده روبرویی خواب باشه چی؟، یا مست باشه، یا اصلا اون مریض باشه و عمدا بیاد سروقت تو چی؟، یکی از مشکلات زندگی اجتماعی اینه که داری کار خودتو میکنی، یه دفه یه نفر میاد همه چی رو بهم میریزه، من داشتم کار خودمو میکردم، زندگیم، درسم، کتابام، کارم، اهدافم، رویاهام و تمام چراهای بی دلیل زندگیم. اون تموم عقدهها و خاطرات تلخ و لجنشو ریخت تو ذهن من، و منو تبدیل کرد به یه نفر دیگه، یکی مثل معشوقش، یکی مثل خودش، اگه یه روز بفهمی با زندگیت بازی شده