شاعر: ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها...
دل: هیچی!
شاعر: نه جدا! ً ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها؟
دل: گفتم که! هیچی!
شاعر: برو سر به سر من نذار! نه والا ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها؟
دل: باز حرف خودت را میزنی؟! هیچی! هیچی!
شاعر: باورم نمیشه! جون من ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها؟
دل: اصلاً من دیگه چیزی نمیگم!
شاعر: دل؟ دل؟ آهای با توام!... به درک! هیچی نگو!