ممکن بود یک نفر فکر کند پدر به سرزدنهای مداوم عمو پراناب و تأثیری که روی رفتار و حالت مادرم داشته کمی حسودیاش میشود، یا حداقل کمی بدگمان است، اما حدس من این است که پدرم به خاطر همنشینیای که عمو پراناب فراهم کرده بود خود را مدیون او میدانست و از حس مسئولیتی که نسبت به مجبورکردن مادرم برای ترک هندوستان داشت راحت شده بود. و شاید خوشحال بود که میدید مادرم برای این تغییر خوشحال است.