
Pouria Pourakbari
۰
آن روزها مدام این واژگان در سرش میچرخید: چَرات؛ چَراتِ زیبا؛ چَراتِ دلربا!
و اینک بهراستی چَرات زیبا شده بود! ابرهای سیاه و کلاغها و خفاشها رفته بودند و آسمانِ آبی و ابرهای سپید به چشم میخوردند که نغمهٔ بلبلها و پرواز چلچلهها نیز از آنجا به گوش میرسید.
مینا
۰
بهراستی مهمترین موضوع آن نبود که آنها شکست میخورند یا پیروزی را در آغوش میکشند. این بود که آنها ننشسته بودند و با روشهای خویش از حق هستی خود و دیگران دفاع میکردند. شاید هرگز هیچکس دستهای پینهبسته و زخمی و تنهای خسته و عرقریختهٔ آنها را نمیدید و نامهایشان را نیز بهیاد نمیآورد، اما آن پژواک آزادی که در قلبهایشان میجنبید سرانجام روزی چرخهای تاریخ را به حرکت وامیداشت.