نشستم روی دله و شروع کردم به تیمپو زدن و خواندن: «دریا دریا دریا... عشق مو دریا... ساحل دریا... قاتل گرما...»
ممدو هم برای رد گم کردن شروع کرد به رقصیدن و قر دادن. سربازها از کنارمان گذشتند. یکی از آنها با اخم تشر زد: «بچه برو گم شو. قبرستون جای رقاصیه؟»
منو گفت: «ها. اینی که مُرده مطرب بوده، نذر کرده هفتهای یه بار سر خاکش بزنن و برقصن...»