من شما رو درمان نمیکنم؛ نه امشب، نه فردا. من دیگه به روانکاوی اعتقادی ندارم. [با خودش] دستکم توی این دنیا... وقتی همهٔ شهر داره توی آتش میسوزه، باید یه قناری رو نجات داد؟ چطور هنوز میتونم به درمان اعتقاد داشته باشم؟ وقتی همهٔ دنیا دارن دیوونه میشن، درمانکردن یه نفر مسخره نیست؟ [مکث] این درسته که هیچکس شما رو دوست نداشته؟