چرا باید برف آبشده را ستود
هنگامی که برفهای نو در راه است؟
چرا باید از گذشته یاد کرد
زمانی که آیندهای هست؟
چرا باید نام من برده شود؟
رضا عابدیان
برشت معتقد است که باید از طبیعت لذت برد و از آن بهره گرفت. اصولاً واژهٔ «لذت» که در اشعار برشت بسیار به کار میرود و مفهومی شبیه آنچه فروید از آن سخن میگوید دارد نظر او را نسبت به طبیعت، هنر و زندگی نشان میدهد. در نمایشنامهٔ اپرای یک پولی به این جمله برمیخوریم: «اول شکم، بعد اخلاق!» و در قطعهای دیگر:
فکر میکنم دور از انسانیت است
که آدم سَقَط شود
بدون آنکه پیش از آن
شکمی از عزا درآورده باشد!
رضا عابدیان
از این شهرها
تنها یک چیز پایدار خواهد ماند
آنچه از بین آنها میگذرد:
نسیم!
به اعتقاد برشت، همهچیز به سوی کمال میرود. هنرْ جاودانی نیست، تغییرپذیر است ـ و انسان به سوی سرزمینی رهسپار است که آن را تاماس مور «اوتوپیا» نامیده است.
رضا عابدیان
به سال ۱۹۱۵ ـ یعنی در دومین سال جنگ جهانی اول ـ به او و همکلاسانش تکلیف شده بود که انشایی زیر عنوان «مرگ در راه وطن» بنویسند (باید یادآور شد که آلمانیها در این سال به پیروزیهای نسبتاً مهمی در جنگ دست یافته بودند و همهجا سخن از مرگ در راه هدف مقدس بود). انشایی که برشت جوان نوشت چنین آغاز میشد: «اینکه ادعا میشود جانبازی در راه وطن شرافتمندانهترین خدمتهاست تبلیغ مبتذلی بیش نیست. وداع با زندگی همیشه دشوار است، چه در بستر و چه در جبههٔ جنگ.»
رضا عابدیان