اما این یکی هم حواسش نبود که. داشت هویجهای کثیفی را که چند روز توی آب خیسانده بود، مثلاً آبکشی میکرد که. به نامزدم گفتم: «انگار اینجا صاحاب ماحاب نداره که. هیشکی ما را به پشه هم حساب نمیکنه. چهطوره که خودمان از خودمان پذیرایی کنیم که؟»
او هم لبخندی زد که معنیاش این بود که: «هر کی به فکر خویشه... پشه به فکر نیشه...»
بعد به اتفاق نامزدم دوتایی رفتیم سر آبمیوهها.
ـ عُق! عق عقانه!
رنگشان توی ذوق میزد که. سبز و نارنجی و سفید بودند که. اما یکی از لیوانها سرخ بود که. نامزدم گفت: «این خودشه. من از این میخوام.»