بدون رنج، نه رشد میکنیم، نه به حقیقت وجودمان که نور خدا و اهل بیت (ع) است میرسیم. نفخه روح خدا در ما، تنها و تنها با رنج در این عالم کمال پیدا میکند. رنجی هنگام تولد، رنج فقدان عزیزان در طول زندگی، و رنج صبر بر اطاعت و معصیت و مصیبت... پس وقتی از رنج گریزی نداریم، زیباتر نیست خودمان به استقبالش برویم یا از رنجی که خدا برایمان در نظر گرفته راضی باشیم؟!
mohammadzadeh
گرمای وجود بهار، خانه را چنان گرم کرده که پتوسها سر به سقف رساندهاند و گلدان بنجامین روزی نیست که برگ جدیدی سبز نکرده باشد. برگهای گل قاشقی آن قدر پهن و بزرگ شدهاند که باید اسمش را بگذاریم گل کفگیر. شاخههای گلدان سانسِوِریا سرحال و قبراق سبز میشوند، لیندا تارهای سبز گیسوانش را زیر نور آفتاب پریشان میکند و بهار، روی برگهای همه دست نوازش میکشد.
mohammadzadeh
محمدصالح با آن موهای خرماییاش بدوبدو پشت مبلها سنگرگرفت. چشمهای گرد و سیاهش را گشاد کرد و گفت:"حاجی موقعیت سخته. بچهها را بفلست جلو..."بعد یک توپ قرمز پرت کرد وسط پذیرایی که مثلاً نارنجکه. تفنگش را درآورد و صدای رگبار. صالح هر چه صادق تیرش میزد نمیافتاد. خیلی جدی گفت:"من زولم زیاده. شهیدنمیشم."صادق با خنده جوابش داد:"خب شهید نشی میمیری."
mohammadzadeh