خیلی سریع یاد گرفتم که وقتی مردم حالم را میپرسیدند، میپرسیدند اوضاعم چطور است، واقعاً جواب نمیخواستند- حداقل نه جوابی واقعی- بنابراین مورمور شدن فک و اشکهایم که تهدید به سرازیر شدن میکردند را نادیده گرفتم، لبخندی ساختگی بر صورتم زدم و جوابی را که انتظار داشتند بهشان دادم: همهچیز خوب بود. همهچیز مرتب بود.
درواقع نه، همهچیز عالی بود.