جملات زیبای کتاب بهار لعنتی | طاقچه
تصویر جلد کتاب بهار لعنتی

کتاب بهار لعنتی

نوع کتاب
۳.۴(از ۸ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
پاتریک مودیانو، نازنین عرب
انتشارات: 
انتشارات پرسه
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
نیما اکرمی
۴
ابری صورتش را پوشانده بود و من حس می‌کردم که می‌خواهد چیزی را اعتراف کند.
ati
۴
ما انسان‌ها معمولاً بعد از گذشت چندین سال از زندگی‌مان حقیقتی را می‌پذیریم که همیشه آن را حس می‌کردیم، در طول همۀ این سال‌ها، ولی ازروی نگرانی یا بی‌خیالی آن را پنهان می‌کردیم.
m_royaei
۲
او آن‌قدر ساکت است که من فکر می‌کنم کنار مجسمه‌ای نشسته‌ام. به ‌نظر می‌آید آن‌قدر منتظر مانده که خشک شده است.
ati
۱
می‌توان در چشم‌برهم‌زدنی از دنیایی که در آن هرچه می‌بینی، دیگری را نقض می‌کند، دنیایی که پر از قوانین دست‌وپا گیر است، دنیایی که در آن تا آخر دنیا در حالت تعلیق می‌مانیم، به دنیای دیگری برویم.
m_royaei
۱
روزهای دوری از زندگی‌ام را به‌ خاطر می‌آوردم. روزهای دوری که من به‌سختی می‌توانستم به امروز پیوندشان بزنم. از خودم می‌پرسیدم آیا واقعا من بودم؟
m_royaei
۰
یک روز، روزی که قرار است مثل هر روز دیگری باشد، با روزمرگی‌ها و همۀ اتفاقات تکراری‌اش، به‌ ناگاه رنگی دیگر به خود می‌گیرد
m_royaei
۰
صبح که می‌شود سعی می‌کنید خواب شب گذشته را به خاطر آورید، ولی همۀ آنچه به‌ یاد دارید مثل تکه‌پاره‌های لباسی کهنه است. سعی می‌کنید هرآنچه را به ‌یاد می‌آورید، به هم وصل کنید ولی بیشتر از خاطرتان می‌رود.