
خشایار
۰
«جانِ من؛ زیبایِ من؛ تقدیرِ من؛ اکنون مصیبت از راه رسیده؛ نزدم بیا؛ هرکجا که هستی بیا؛ چه در اتاقِ کاری مهآلود از دود سیگار و چه در آشپزخانهای پر شده از بوی تندِ پیاز در خانهای که بویِ نایِ لباس میدهد؛ چه در اتاق خوابی آبی و نامرتب؛ هر کجا باشی، دیگر زمان آن رسیده که پیشِ من بیایی تا برای فراموش کردنِ مصیبتِ خوفناک، در سکوتِ اتاقی با پردههایی کشیده و نیمه تاریک، با تمام وجود یکدیگر را در آغوش گیریم؛ حالا دیگر وقتِ آن رسیده که به انتظارِ مرگ بنشینیم.»
