پارمیس: آوار! هیچ کس سوی من نیاید، مبادا آوار طلسم نگونساری من، پارمیس شوهرمرده، او را خفته در آغوش مرگ اندازد. آوار! هیچ کس دیگر مرا به همسری نخواهد. مبادا آوار بدبختی من، پارمیس مادر ندیده، او را کشته در آغوش خاک اندازد. دست من درفش شکست است. پدر، دستها و لباس من به خون زلف اسپهبدی رنگین است که روزگاری کوتاه همسرم بود. دست من گنجشکی مرده است. پدر، چشمان من مات این آسمان سیاه زمستان است و این بافتهٔ رنگین من، برای مردی است که دیگر هیچگاه بازنمیگردد. من اینک محکومم به تا ابد بافتن. من اینک اندوهم، تاراجم، هراسم، نفرینم، آشوبم، آوارم! (شروع به بافتن میکند.)
RaHa