
بریدههایی از کتاب در سوگ و عشق یاران
۲٫۵
(۴۴)
آدمیزاد یکبار بهدنیا میآید امّا در هر جدایی یکبار تازه میمیرد. مرگ دردی است که درمانش را با خود دارد، چون وقتی برسد دیگر دردی نمیماند تا درمانی بخواهد. امّا جدایی «دردی است غیرِ مُردن، کان را دوا نباشد ـپس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن...»
amirkarimifar
«وسیع باش، تنها، و سربهزیر، و سخت.»
mobina
«گاه رفتگان سالهای مرده زندهتر از زندگان مینمایند.»
mobina
فاسق بیآزار بهْ از زاهد مردمآزار.
mobina
در این هیاهو، مبارزهٔ اجتماعی، در بیخبری و جنجال و تبلیغات غرق است، توده بهجای شعور سیاسی بیشتر شور سیاسی دارد. فرهنگ استبداد (گرایش بیاختیار حاکم و محکوم به خودکامگی) در سرشت ما رسوخ کرده، و سررشتهداران و گردانندگان «زیان کسان از پیِ سود خود بجویند و دین اندر آرند پیش.» دشواریها و مصیبتهای اجتماعی از هر سو فرومیریزد، حتی جان آدمی ارزشی ندارد تا چه رسد به آزادی و امنیت.
Niusha
ما سرد و گرم زندگی را چندان با هم نچشیدیم. هر کدام بیشتر بهتنهایی در سرمای خودمان لرزیدیم. امّا زشت و زیبای بسیار با هم دیدیم.
mobina
میدانی که مرگ همیشه غافلگیر میکند، حتی وقتیکه منتظرش باشیم.
mobina
بهنظر میآید که زندگی تکرار هر روزهٔ یک جملهٔ بیمعناست، و تلاشی هر روزه که برای آن معنایی بتراشیم. امّا وقتی که مرگ سربرسد هر معنایی قالب تهی میکند. مثل شبنمی بخار میشود و باز ما لخت و عریان، زیر نگاه بیرحم خودمان حیرتزده برجا میمانیم.
طیبه کرمی
زندگی اجتماعی ما، مثل بدنی گرفتار مرضی ناشناخته و پرتبوتاب، دستخوش نوسانهای شدید سیاسی است. در تناوب میان دیکتاتوری و هرجومرج و پرتاب از قطبی به قطب دیگر و در تلاطمهای شدید تاریخ ایران، که سیاست هرچه بیشتر سرنوشت ما را زیروزبر میکند، ضرورتاً توجه بیمارگونهٔ ما به آن هم بیشتر میشود.
mobina
هواپیما تأخیر داشت و یک ساعت به انتظار گذشت و فکر و خیالهای پریشان که اگر از بخت بد بزند و حسن زودتر از من گرفتار عزرائیل شود تکلیف من چه خواهد شد، چه میشوم. در مورد غزاله و اردشیر و دوسه نفر دیگر چنین ترسی ندارم: گیتا، مهرانگیز، همه از من جوانترند و امیدوارم قضایا طبیعی و به نوبت بگذرد. ولی حسن همسن من است. انتظار با این فکرها گذشت و گاه و بیگاه چند فحش به خودم چاشنیِ این ترسِ از بلای نیامده میشد فحش به مردک ابلهی که از ترس آینده، بیخبری، غافلگیری و ابهامی که در آن است، برای ناراحت کردن خودش عجله دارد. شاهرخ واقعاً خر غریبی است.
(روزها در راه، ۹۳/۷/۸)
علیرضا یونسی
«گاه رفتگان سالهای مرده زندهتر از زندگان مینمایند.»
ثمین در جستجوی معنا
«گاه رفتگان سالهای مرده زندهتر از زندگان مینمایند.»
Arefeh
انسان حیوان خندان و خندهداریست.
mobina
او چنان سرشار و لبالب میزیست که گاه خود با زندگی و مرگ همپیاله میشد.
کاربر ۹۱۲۴۹۱۵
«گاه رفتگان سالهای مرده زندهتر از زندگان مینمایند.»
.ً..
اندیشهٔ مرگ، تا آنجا که من بهیاد دارم، هیچگاه شاهرخ را رها نکرد: «مرگ ماهی سیاه ریزهای است که در جوی تاریک رگها تنم را دور میزند.» و «مرگ در تنگ غروب، در تاریک روشن پرواز میکند. بعضی وقتها مثل خرمگس سمج با سروصدا دوروبر آدم میپلکد، قرار ندارد، آرام نمیگیرد و نمینشیند.»
علیرضا یونسی
سهراب راست میگفت که:
پشت سرمرغ نمیخواند.
پشت سرباد نمیآید.
پشت سرپنجرهٔ سبز صنوبر بسته است.
پشت سرروی همهٔ فرفرهها خاک نشسته است.
پشت سرخستگی تاریخ است.
کاربر ۱۸۴۴۷۵۸
نسلی که مثل فرشتهٔ عدالت با شمشیر دروغی، بالهای گچی و چشمهای بسته در آسمان ظلم میپرید و در هر بالی که میزد سرنگون میشد. ای عزیز ناکام، ما با چشمهای کور میپریدیم. میخواستیم پرستو باشیم، شبکور از آب درآمدیم. وقتی نبینی و خیال کنی که میبینی سرنوشتی بهتر از این نداری. روزگار هفتخطِ غریبی است. یک آن غفلتکنی کلک را خوردهای و دست را باختهای.
ahdiehfozoni
سیاست، سرزمین ادب را تاراج میکند. نوعی روانشناسی اجتماعی مسری و همهگیر، جز برداشت بیواسطه و بیان مستقیم از زندگی اجتماعی را، عقبمانده، بیهوده و از سر سیری میداند. صحبت از مرگ، عشق، تنهایی و حسرت از گریز زمان یا هر امر “وجودی” دیگر، منشأ و انگیزهٔ “خردهبورژوایی” دارد،
Mahdi.fo
برای کارکردن باید کمی گوشه گرفت.
Mahdi.fo
تن جواب آشوب این سرِ ناسازگار را نمیداد.
aydaqe
از مشروطیت تا حال، و هر دوره با خصوصیت و بهشکلی، دچار این شتابزدگی: اسیر ضرورت عمل بودهایم و در نتیجه امروز پس از زمان نسبتاً کوتاهی بیشتر شاعران و نویسندگان اجتماعی آن روزگار چندان خوانندهای ندارند. در چنین حال و هوای اجتماعی و با این شتابزدگی فکریْ ادبیات ناچار و بیواسطه به سیاست میپردازد، از سطح فراتر نمیرود و بهصورت بیاننامهٔ سیاسی درمیآید. نگاهی به شعرها و داستانهای یک سال اخیر در هفتهنامهها و ماهنامهها نشان میدهد که همچنان دَر بر همین پاشنه میچرخد و سیاست، سرزمین ادب را تاراج میکند.
کاربر ۸۹۰۰۸۸۳
به امیر که نگاه میکنم خودم را میبینم که دارم میمیرم. چرا؟ برای اینکه در این دوستی، در وجود او چیزی به امانت سپرده بودم که دارد نابود میشود؟
عجیب است. مرگ را تماشا میکنم که مرا محاصره کرده و چهارطرفم را بسته، نه با بند و زنجیر، بلکه مثل غبار مرا در خود فروبرده. به آسانی میتوان از لایهها و موجهای پیدرپی آن گذشت، امّا همچنان همیشه در آنم و مثل بادکنکی از آن پر میشوم تا روزی که سوزنی بزنند و ناگهان بترکم یا کمکم مچاله و از هوا خالی بشوم.
Mahdi.fo
من بچهٔ مازندران بودم؛ خیستر از باران. مغز استخوانم به طراوت نطفهٔ جنگل بود و از پُری میشکافت، تنم به سرسبزی بهار و چشمهایم ابر و بادیتر از آسمان! در سر هوای دریا داشتم، صبح دمیده از خاک بودم در کوچههای خاکآلودِ تنگ، پیچدرپیچ و مخروبه، جای پای پرسهٔ سربههوا و بیهدفِ قرنهای لاغر و مندرسِ گذشته
Andisheh Hassanpoormir
حیف که مرگ همهچیز را خراب کرد. آن پشت و پسلهها کمین میکند، ناگهان پیدایش میشود، با یک لگد هر بنایی را هوار میکند.
mobina
«همیشه از آدمهایی که حرمت زندگی را نگه نمیدارند و خودشان را میکُشند تعجب میکردم، امّا حالا میفهمم چطور میشود که خودشان را میکُشند. بعضی وقتها زندگی کردن ناممکن است.
نیحانه کتابخون-
«گاه رفتگان سالهای مرده زندهتر از زندگان مینمایند.»
کاربر ۲۵۷۶۸۳۷
دیروز سهراب مرد. آفتاب که غروب کرد او را هم با خود برد. در مرگ دوست چه میتوان گفت؟ مرگی که مثل آفتاب بالای سرمان ایستاده و با چشمهایی گرسنه و همیشه بیدار نگاهمان میکند، یکی را هدف میگیرد و بر او میتابد و ذوب میکند و کنارمان خالی میشود، مرگی که مثل زمینِ زیر پایمان دراز کشیده و یک وقت دهن باز میکند.
Arefeh
همانا که از بهراین روزگار
تو را پرورانید پروردگار؟
mobina
بهنظر میآید که زندگی تکرار هر روزهٔ یک جملهٔ بیمعناست، و تلاشی هر روزه که برای آن معنایی بتراشیم.
sania
حجم
۹۶٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۱۰۹ صفحه
حجم
۹۶٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۱۰۹ صفحه
قیمت:
۸۰,۰۰۰
تومان