جملات زیبای کتاب در سوگ و عشق یاران | طاقچه
تصویر جلد کتاب در سوگ و عشق یاران

بریده‌هایی از کتاب در سوگ و عشق یاران

نویسنده:شاهرخ مسکوب
امتیاز
۲.۱از ۱۹ رأی
۲٫۱
(۱۹)
آدمی‌زاد یکبار به‌دنیا می‌آید امّا در هر جدایی یکبار تازه می‌میرد. مرگ دردی است که درمانش را با خود دارد، چون وقتی برسد دیگر دردی نمی‌ماند تا درمانی بخواهد. امّا جدایی «دردی است غیرِ مُردن، کان را دوا نباشد ـ‌پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن...»
amirkarimifar
«گاه رفتگان سال‌های مرده زنده‌تر از زندگان می‌نمایند.»
mobina
«وسیع باش، تنها، و سربه‌زیر، و سخت.»
mobina
به‌نظر می‌آید که زندگی تکرار هر روزهٔ یک جملهٔ بی‌معناست، و تلاشی هر روزه که برای آن معنایی بتراشیم. امّا وقتی که مرگ سربرسد هر معنایی قالب تهی می‌کند. مثل شبنمی بخار می‌شود و باز ما لخت و عریان، زیر نگاه بی‌رحم خودمان حیرت‌زده برجا می‌مانیم.
طیبه کرمی
زندگی اجتماعی ما، مثل بدنی گرفتار مرضی ناشناخته و پرتب‌وتاب، دستخوش نوسان‌های شدید سیاسی است. در تناوب میان دیکتاتوری و هرج‌ومرج و پرتاب از قطبی به قطب دیگر و در تلاطم‌های شدید تاریخ ایران، که سیاست هرچه بیش‌تر سرنوشت ما را زیروزبر می‌کند، ضرورتاً توجه بیمارگونهٔ ما به آن هم بیش‌تر می‌شود.
mobina
می‌دانی که مرگ همیشه غافلگیر می‌کند، حتی وقتی‌که منتظرش باشیم.
mobina
امّا در چنین حال‌هایی آدم نمی‌خواهد قبول کند و قدرت نخواستن به‌حدّی است که امر دانستنی ـ‌آن دانستهٔ بی‌تردید که با سرسختی تمام روبه‌رویمان سبز شده و چشم در چشم نگاه‌مان می‌کندــــــ دیده نمی‌شود، فراموش و بدل به نادانسته می‌شود. انگار که نیست، دست‌کم در ذهن ما نیست، هرچند در بُن خاطرمان خفته باشد.
Yasaman Mozhdehbakhsh
اندیشهٔ مرگ، تا آن‌جا که من به‌یاد دارم، هیچ‌گاه شاهرخ را رها نکرد: «مرگ ماهی سیاه ریزه‌ای است که در جوی تاریک رگ‌ها تنم را دور می‌زند.» و «مرگ در تنگ غروب، در تاریک روشن پرواز می‌کند. بعضی وقت‌ها مثل خرمگس سمج با سروصدا دوروبر آدم می‌پلکد، قرار ندارد، آرام نمی‌گیرد و نمی‌نشیند.»
علیرضا یونسی
هواپیما تأخیر داشت و یک ساعت به انتظار گذشت و فکر و خیال‌های پریشان که اگر از بخت بد بزند و حسن زودتر از من گرفتار عزرائیل شود تکلیف من چه خواهد شد، چه می‌شوم. در مورد غزاله و اردشیر و دوسه نفر دیگر چنین ترسی ندارم: گیتا، مهرانگیز، همه از من جوان‌ترند و امیدوارم قضایا طبیعی و به نوبت بگذرد. ولی حسن همسن من است. انتظار با این فکرها گذشت و گاه و بی‌گاه چند فحش به خودم چاشنیِ این ترسِ از بلای نیامده می‌شد فحش به مردک ابلهی که از ترس آینده، بی‌خبری، غافلگیری و ابهامی که در آن است، برای ناراحت کردن خودش عجله دارد. شاهرخ واقعاً خر غریبی است. (روزها در راه، ۹۳‌/‌۷‌/‌۸)
علیرضا یونسی
سهراب راست می‌گفت که: پشت سرمرغ نمی‌خواند. پشت سرباد نمی‌آید. پشت سرپنجرهٔ سبز صنوبر بسته است. پشت سرروی همهٔ فرفره‌ها خاک نشسته است. پشت سرخستگی تاریخ است.
کاربر ۱۸۴۴۷۵۸
نسلی که مثل فرشتهٔ عدالت با شمشیر دروغی، بال‌های گچی و چشم‌های بسته در آسمان ظلم می‌پرید و در هر بالی که می‌زد سرنگون می‌شد. ای عزیز ناکام، ما با چشم‌های کور می‌پریدیم. می‌خواستیم پرستو باشیم، شب‌کور از آب درآمدیم. وقتی نبینی و خیال کنی که می‌بینی سرنوشتی بهتر از این نداری. روزگار هفت‌خطِ غریبی است. یک آن غفلت‌کنی کلک را خورده‌ای و دست را باخته‌ای.
ahdiehfozoni
شراب را بدهید، شتاب باید کرد: من از سیاحت یک حماسه می‌آیم. و مثل آب تمام قصهٔ سهراب و نوشدارو را روانم.
mobina
برای کارکردن باید کمی گوشه گرفت.
Mahdi.fo
ما از طلا گوساله ساخته بودیم و پرستیده بودیم و «یهوه خدای غیور است که انتقام گناه پدران را از پسران تا پشت سوم و چهارم می‌گیرد.
elahe
هیچ دلم نمی‌خواست عارف بودم و پیش از مرگ می‌مردم. همین دنیای دون را متأسفانه بیش‌تر از ملکوت عالم علوی می‌پسندم. عاشق بیعارِ این “عجوزهٔ هزار دامادم”. با وجود مرگ‌ومیر عزیزان، با وجود هزار محنت ناسزاوارِ این مادرِ بی‌وفا، اتفاق می‌افتد که حس کنم انگار از من خوشبخت‌تر کسی نیست.
mobina
خوانندهٔ دل‌آگاه کبوتر دست‌آموز فکر را از سر بامِ آشنا می‌پراند و به بادهای نورسیده می‌سپارد تا به جاهای نشناخته سفر کند. به‌قول خودِ سهراب: «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید.»
mobina
: «مرگ ماهی سیاه ریزه‌ای است که در جوی تاریک رگ‌ها تنم را دور می‌زند.» و «مرگ در تنگ غروب، در تاریک روشن پرواز می‌کند. بعضی وقت‌ها مثل خرمگس سمج با سروصدا دوروبر آدم می‌پلکد، قرار ندارد، آرام نمی‌گیرد و نمی‌نشیند.»
کاربر ۱۸۴۴۷۵۸
شاعرانه‌ای بود که از آب و روشنایی گذر کرده بود، از سفری دراز آمده و به‌راهی دور می‌رفت.
کاربر ۱۸۴۴۷۵۸
دلم نمی‌خواست که آن آدمِ مغرورِ زودخشمِ غُرّنده را در چنین حالی ببینم، که بگوید منوچهر کلاه را سرِ ما گذاشت. می‌دانستم برادرش را می‌گوید، که یکی‌دو ماه پیش مرده بود. امّا نفهمیدم چه کلاهی. پرسیدم چطور؟ گفت شب خوابید و صبح دیگر بیدار نشد.
علیرضا یونسی
من بچهٔ مازندران بودم؛ خیس‌تر از باران. مغز استخوانم به طراوت نطفهٔ جنگل بود و از پُری می‌شکافت، تنم به سرسبزی بهار و چشم‌هایم ابر و بادی‌تر از آسمان! در سر هوای دریا داشتم، صبح دمیده از خاک بودم در کوچه‌های خاک‌آلودِ تنگ، پیچ‌درپیچ و مخروبه، جای پای پرسهٔ سربه‌هوا و بی‌هدفِ قرن‌های لاغر و مندرسِ گذشته،
Mahdi.fo
طبیعت در تابلوهای سهراب مثل سراب کویر دیدنی امّا نیافتنی، در دسترس و به‌دست‌نیامدنی، تصوّری سیّال از عالم خارج، از تپه و خانه و غروب، از تک‌درخت و تنهایی و خاک است. برای شاعری که چون آب در طبیعت جریان داشت، طبیعت نیز مثل نور جریانی گذرنده و حاضر بود که در سبکی و انبساط بی‌انتهای آن می‌شد پرواز کرد. شعر و تصویر و طبیعت در کنار چشمهٔ روح او به‌هم رسیده بودند، در آن شست‌وشو کرده و یگانه بیرون آمده بودند: شعر تجربهٔ باطنی مصوّر، نقاشی تجربهٔ معنوی شاعرانه و طبیعت شعری سروده در رنگ و صورت بود.
Mahdi.fo
انسان اندیشنده و آفریننده، خواسته و ناخواسته، دایم خودش را در جهان “وضع” می‌کند و از خود می‌پرسد. به‌قول گلسرخی، «در کجای این جهان ایستاده‌ام؟» این موضع‌گیری در قبال هستی و منظومهٔ جهان، طبعاً جای روشنفکر یا هنرمند را (اگر از شعور اجتماعی بی‌بهره نباشد) در اجتماع و تعهّد او را در برابر اجتماع نیز دربر می‌گیرد. ولی در جایی که دروغ آنی فروگذار نمی‌کند و در وسط معرکه ایستاده و یک‌نفس در بوق می‌دمد و به دُهُلش می‌کوبد، صدا به صدا نمی‌رسد. در این هیاهو، مبارزهٔ اجتماعی، در بی‌خبری و جنجال و تبلیغات غرق است، توده به‌جای شعور سیاسی بیش‌تر شور سیاسی دارد.
Mahdi.fo
سیاست، سرزمین ادب را تاراج می‌کند. نوعی روان‌شناسی اجتماعی مسری و همه‌گیر، جز برداشت بی‌واسطه و بیان مستقیم از زندگی اجتماعی را، عقب‌مانده، بیهوده و از سر سیری می‌داند. صحبت از مرگ، عشق، تنهایی و حسرت از گریز زمان یا هر امر “وجودی” دیگر، منشأ و انگیزهٔ “خرده‌بورژوایی” دارد،
Mahdi.fo
حضور سهراب در اجتماع به‌واسطهٔ طبیعت است. در کنار شهر ـ‌نه در خلوت صحراــــــ درختی سبز روییده، پای درخت در جوی زلال آب است، ریشه‌هایش در دل خاک و سرش به آسمان. بر تارک درخت مرغ حقی با چشم‌های دوراندیش نشسته. مرغ از آن‌جا که خود از طبیعت است، نگران طبیعتِ مردم شهر و نگرانِ طبیعتی است که شهر در آن آرمیده، نگران رفتار مردم با طبیعت خود و با طبیعت شهر، با جهان است.
Mahdi.fo
هر شاعری که از “ایدئولوژی” آغاز کند تا از دایرهٔ محدود آن تجاوز نکند و به ساحت باز “جهان‌بینی” راه نیابد، کلامش زندانی و صدایش نارساست. این “تجاوز” نه همیشه خودآگاه است و نه دلیل روی‌گرداندن و یا حتی بی‌اعتنایی به ایدئولوژی.
Mahdi.fo
آن‌ها که به گوشه‌گیری سهراب در برج عاج و بی‌اعتنایی او به سرنوشت اجتماع ایراد می‌کنند، از او ایدئولوژی خود را می‌طلبند، در شعر او جویای دید و برداشت اجتماعی خودند، بازتاب عقاید سیاسی خودشان را در آن می‌جویند و چون نمی‌یابند جا می‌خورند و روترش می‌کنند. امّا شعر همیشه نوازشگر عادت‌ها و آرزوهای ما نیست، گاه ـ‌حتی با زبانی دل‌انگیزــــــ بیان‌کن و دگرگون‌کننده است. خوانندهٔ دل‌آگاه کبوتر دست‌آموز فکر را از سر بامِ آشنا می‌پراند و به بادهای نورسیده می‌سپارد تا به جاهای نشناخته سفر کند. به‌قول خودِ سهراب: «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید.»
Mahdi.fo
ای روزهای خوش کوتاه آیا فقط برای ثبت در تاریخ آمده بودید؟ روزهای پیش از نومیدی، روزهای صبح کاذب، برای مردمی که چون بنی‌اسرائیل از خدا به گوساله روی آوردند و آن‌گاه ندا آمد که: «هرکس شمشیر خود را بر ران خویش بگذارد... و برادر و دوست خویش و همسایهٔ خود را بکشد.»
elahe

حجم

۹۶٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۰۹ صفحه

حجم

۹۶٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۰۹ صفحه

قیمت:
۸۰,۰۰۰
تومان