از این گذشته، من هفتاد سال زندگی کردهام. دستم به دهانم میرسیده و از خیلی چیزها لذت بردهام مرافقت۸ همسرم، فرزندانم و غروب آفتاب. رویش گیاهان در فصل بهار را نظارهگر بودهام. همیشه فشار دوستانهٔ یک دست را داشتهام. یک یا دو بار کسی را دیدهام که تا حدودی مرا فهمیده است. چهچیز بیشتری میتوانم بخواهم؟