
بریدههایی از کتاب آزاد
نویسنده:لیا اوپی
مترجم:علیرضا شفیعی نسب
انتشارات:انتشارات ترجمان علوم انسانی
دستهبندی:
امتیاز
۳.۸از ۹ رأی
۳٫۸
(۹)
سرانجام همهچیز هزارپاره شد: آنچه میدانست، آنچه بود، آنچه میخواست باشد، آنچه دوست داشت وقوعش را ببیند. همهچیز هزارپاره شد، درست مثل زندگی انقلابیهایی که مرگهای دلاورانهشان را میستود، مثل انقلاب موردعلاقهاش که هرگز رخ نداده بود.
کاربر ۷۹۹۲۴۵۵
تظاهرات دانشجویی تیرشان به سنگ خورده بود و جوانانِ میدانها سیاستمدار شده بودند و آرمانهای قبلی آزادیشان را به لفاظی دربارهٔ دمکراسی تبدیل کرده بودند. همان موقع بود که فهمید «دمکراسی» صرفاً نام دیگری برای خشونت حکومت است، خشونتی که اغلب در حد یک تهدید انتزاعی باقی میمانَد و فقط زمانی عملی میشود که خطر جدیِ ازدستدادن امتیازات مطرح شود.
کاربر ۷۹۹۲۴۵۵
هرچه بیشتر دربارهٔ سازوکار دنیا آموختند بیشتر فهمیدند که مذهب توهم است، ابزاری است که صاحبان ثروت و قدرت با استفاده از آن به فقرا امید کاذب و وعدهٔ عدالت و شادی در زندگی دیگر را میدهند.
کاربر ۷۳۲۵۴۹۴
هیچوقت چندان دربارهٔ آزادی فکر نکرده بودم. نیازی نبود. آزادیهای زیادی داشتیم. چنان احساس آزادی میکردم که آن را وبال گردن و گاهی حتی، مثل آن روز، خطرناک میدانستم.
کاربر ۷۳۲۵۴۹۴
اگر با یک ستمگر سازش کنی، چه فایده دارد با یکی دیگر بجنگی؟ چه فایده دارد مردن برای دفاع از استقلال کشوری که عملاً اشغال شده؟
مالک
به نظرم آدم با شخصیتهای داستانی وقت بگذراند بهتر است تا دلش برای آدمهای واقعی که دیگر هرگز نمیبیندشان تنگ شود.
un rat de bibliothèque
«فقط حقیقتْ آزاد است و آزادی زمانی تحقق مییابد که حقیقت برملا شود».
Sedighe
مادربزرگم گفت لبخند فروشنده شبیه جاسوسهاست. پرسیدم «مگر جاسوسها چطور لبخند میزنند؟». جواب داد «اینطور» و، بیآنکه دندانهایش را نشان دهد، دهنش را کجومعوج کرد. گفتم «شبیه لبخندهای عادی است». جواب داد «دقیقاً. نکته همینجاست».
هدیه لعله گانی
تمام این باورها برای این بود که مردم از جنگیدن برای حقوحقوقشان در تنها زندگیای که دارند دست بردارند و ثروتمندان از این راه سود ببرند.
کاربر ۷۳۲۵۴۹۴
سرانجام درک کردیم که خدا صرفاً ابداعی است تا ما را بترسانند و وابسته به کسانی کنند که قدرت ترجمهٔ کلام خدا و توضیح قوانینش را دارند.
کاربر ۷۳۲۵۴۹۴
کسی که آدمها را سزاوار سرنوشتی متفاوت با مابقی طبیعت بداند بردهٔ افسانه و جزماندیشی شده و به علم و عقل پشت کرده.
کاربر ۷۳۲۵۴۹۴
رابطهٔ پدرم با کارهای خانه مثل رابطهٔ بچهها با کلم بود. میدانست برایش خوباند اما سرانجام حالش را به هم میزدند. البته آنقدری انصاف داشت که آسمش را بهانه کند، نه کروموزومهایش را.
کاربر ۷۳۲۵۴۹۴
آموختم که با این زندگی متزلزل کنار بیایم. پذیرفتم که کارهای روزمرهای همچون غذاخوردن و کتابخواندن و خوابیدن چقدر بیمعنایند وقتی ندانی روز بعد هم میتوانی همین کارها را بکنی یا نه
کاربر ۷۳۲۵۴۹۴
مردم هرگز در شرایط دلخواه خودشان تاریخ را نمیسازند. راحت میتوان گفت «نظامی که شما داشتید واقعی نبود» و این را دربارهٔ سوسیالیسم و لیبرالیسم و دربارهٔ هر ترکیب پیچیدهای از اندیشهها و واقعیت به کار برد. این نوع انکارْ ما را از بار مسئولیت رها میکند. آنوقت دیگر در فجایعی که به نام تفکرات بزرگ به بار آمده همدست نیستیم و نیازی نیست به کارمان بیندیشیم، عذر بخواهیم و درس عبرت بگیریم.
کاربر ۷۳۲۵۴۹۴
آموختم که با این زندگی متزلزل کنار بیایم. پذیرفتم که کارهای روزمرهای همچون غذاخوردن و کتابخواندن و خوابیدن چقدر بیمعنایند وقتی ندانی روز بعد هم میتوانی همین کارها را بکنی یا نه.
un rat de bibliothèque
پدرم هم وقتی از انقلاب حرف میزد همانقدر هیجانزده میشد که مادربزرگ هنگام صحبت از انقلاب فرانسه. توی خانوادهام، هرکس یک انقلاب موردعلاقه داشت، همانطور که هرکدامشان یک میوهٔ تابستانهٔ موردعلاقه داشتند. میوهٔ موردعلاقهٔ مادرم هندوانه بود و انقلاب موردعلاقهاش انقلاب انگلیس. مال من انجیر و انقلاب روسیه بودند. پدرم تأکید داشت که با تمام انقلابها همدل است، ولی انقلاب موردعلاقهاش هنوز اتفاق نیفتاده. میوهٔ موردعلاقهاش هم بِه بود، اما اگر رسیدهٔ رسیده نباشد گلو را میگیرد، برای همین زیاد سراغش نمیرفت. خرما میوهٔ موردعلاقهٔ مادربزرگم بود. کم پیدا میشد، ولی بچه که بود زیاد خورده بود. انقلاب موردعلاقهاش هم که طبیعتاً انقلاب فرانسه بود و این خیلی حرص پدرم را درمیآورد.
هدیه لعله گانی
پدرم بیارزشدانستن پول را نشانهٔ وقار و شخصیت میدانست. پساندازها باری بودند که آدم باید خودش را از شر آن خلاص میکرد، چون جایگاه فرد را بهعنوان یک انسان آزاد به خطر میانداخت. همینکه اندک پول اضافهای در دست خانواده میماند، پدر و نینی وحشت میکردند و به این فکر میافتادند که دیگر چی بخرند یا به کی بدهند تا از فاجعهٔ تلنبارشدنش جلوگیری کنند. تولدها را با خرجهای گزاف جشن میگرفتند. همه دستکم یک کادو گیرشان میآمد، گاهی هم بیشتر. بدهیِ همیشگی مایهٔ آسودگیخاطر بود و از وقتی به یاد دارم خانوادهام بدهکار بودند. در موارد نادری که والدینم و نینی بدهیهای ماهانهشان را میپرداختند و از پس هزینههای اساسی هم برمیآمدند، به این فکر میافتادند که چه نیازهای پیچیدهتری دارند تا بتوانند پساندازها را خرج آن کنند.
هدیه لعله گانی
آیا فقط مرزها و دیوارهایی ناپسندند که مردم را داخل نگه میدارند، اما مرزها و دیوارهایی که جلوی ورود را میگیرند نه؟
un rat de bibliothèque
بند از دستوپای زنان برداشته بود، اما این بند هنوز بر ذهن شوهرانشان بود.
un rat de bibliothèque
وارونهگویی چیزی بیشتر از یک صنعت ادبی است؛ حالتی از بقاست.
un rat de bibliothèque
«مجازات ستمگرانِ بشر عین بخشایندگی است، اما بخشیدنشان بربریت است».
Sedighe
نمیدانم چرا مردم هنوز میخواهند قانعم کنند که سال جدید زندگی جدیدی به ارمغان میآورد. حتی چراغهای درختان هم قدیمیاند. حتی وسایل آتشبازی هم مال سال گذشتهاند.
un rat de bibliothèque
میگفت فیلسوفان فقط جهان را تفسیر کردهاند. مسئله دگرگونکردن آن است. این را توی ‘تز یازدهم دربارهٔ فویرباخ’ گفته. میخواهی مثل قاطر باشی؟ حرف راستی از دهن مارکس بیرون نمیآمد، ولی این را درست میگفت
un rat de bibliothèque
در گذشته، روز انتخابات، خانوادهام همه ساعت پنج صبح بیدار میشدند. ساعت شش نشده توی شعبههای اخذ رأی صف میکشیدند. قبل از ساعت هفت رأیشان را میدادند و تا قبل از ساعت نُه نتایج اعلام میشد. شعار رسمی این بود: «هر رأی ملت گلولهای به تن دشمنمان»
Sedighe
حجم
۲۹۰٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۲۸۰ صفحه
حجم
۲۹۰٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۲۸۰ صفحه
قیمت:
۸۱,۰۰۰
تومان