من ماندم و خاطرات کودکی خودم و فکر زن و فرزندم. قرار بود هفتهٔ بعد عملم کنند. میخواستند تکهای از ریهام را بردارند. نمیدانستم زنده میمانم یا نه. چقدر دلم میخواست باز هم مشغول نوشتن شوم! دیگر جای خوبی مانند راهروهای دانشگاه پیدا نمیشد که دلم برایش تنگ شود. آنجا پایاننامهٔ فوق لیسانسم را مینوشتم، با موضوع ادبیات فانتزی. خونم به جوش میآمد که چرا ادبیات کشورم از این ژانر متمایز نشانی ندارد.