
بریدههایی از کتاب اندوه
۴٫۳
(۲۰۲)
واقعاً میان این هزاران نفر که این سو و آن سو میروند حتی یک نفر هم پیدا نمیشود که به حرفهای یوآن گوش بدهد؟
nasrin
غروب است. دانههای درشت برف اطراف فانوسهای تازه روشن شده، آهسته میچرخند و چون پوششی نرم و نازک روی شیروانیها و پشت اسبان و بر شانه و کلاه رهگذران مینشینند.
bezzad
جمعیت بیآنکه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی کند در حرکت است...
K
اسب لاغرش هم سفید شده و بیحرکت ایستاده است. پاهای کشیده و استخوانی و نیمانندش او را به اسبهای مردنی شبیه ساخته است؛ ظاهراً او هم مانند صاحبش به فکر فرو رفته است. اصلاً چطور ممکنست اسبی را از پشت گاوآهن بردارند، از مزرعه و آن مناظری که به آن عادت کرده دور کنند و اینجا در این ازدحام و گردابی که پر از آتشهای سحرانگیز و هیاهوی خاموشنشدنیست، یا میان این مردمی که پیوسته و شتابان در حال حرکتاند رها کنند و باز به فکر نرود...!
fereshteshirpour
یوآن بیطاقت میشود، خود را فراموش میکند و همه چیز را برای اسبش تعریف میکند و عقده دل را میگشاید.
کاربر ۵۲۰۲۲۲
گفتوگو با زنها بهترست. گرچه آنها ابله و ناداناند اما با دو کلمه ناله و شیونشان بلند میشود.
زهرا موحد
اندوه او بزرگست و گویی آن را پایانی نیست. اگر ممکن بود سینه یوآن را بشکافند و آن اندوه طاقتفرسا را از درون قلبش بیرون کشند شاید سراسر جهان را فرا میگرفت. اما با وجود این آشکار نیست و خود را گونهای در این حفره کوچک پنهان کرده که حتی روز هنگام هم با چراغ نمیتوان او دید.
Ne0_013x
واقعاً میان این هزاران نفر که این سو و آن سو میروند حتی یک نفر هم پیدا نمیشود که به حرفهای یوآن گوش بدهد؟
اما جمعیت بیآنکه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی کند در حرکت است... اندوه او بزرگست و گویی آن را پایانی نیست. اگر ممکن بود سینه یوآن را بشکافند و آن اندوه طاقتفرسا را از درون قلبش بیرون کشند شاید سراسر جهان را فرا میگرفت. اما با وجود این آشکار نیست و خود را گونهای در این حفره کوچک پنهان کرده که حتی روز هنگام هم با چراغ نمیتوان او دید.
m. abdi
اکنون درست یک هفته از مرگ پسرش میگذرد و هنوز دربارهاش با کسی حرف نزده. باید با فکر و شمرده و آرام حرف بزند باید تعریف کند؛
Fatm Sh
کسی که وظیفه خود را بداند خودش سیر و اسبش هم سیرست و همیشه راحت و آسوده است.»
محیا شریعت
مگر آنچه باید بگوید کم است! شنونده باید آه بکشد، تأسف بخورد، زاری و شیون کند.
mhss
اما گفتوگو با زنها بهترست. گرچه آنها ابله و ناداناند اما با دو کلمه ناله و شیونشان بلند میشود.
baran
هی... هی... هی... اربابهای خوشحال حالا دیگر یک زن دارم و آن هم خاک سیاهست... ها... ها... یعنی قبر... پسر جوانم مرد و من هنوز زنده هستم. خیلی عجیب است! به جای اینکه عزرائیل سراغ من بیاید پیش پسرم رفت...
شب های روشن
دیگر حرف زدن با مردم را بیفایده میداند.
سارا
واقعاً میان این هزاران نفر که این سو و آن سو میروند حتی یک نفر هم پیدا نمیشود که به حرفهای یوآن گوش بدهد؟
haniye
اندوه او بزرگست و گویی آن را پایانی نیست. اگر ممکن بود سینه یوآن را بشکافند و آن اندوه طاقتفرسا را از درون قلبش بیرون کشند شاید سراسر جهان را فرا میگرفت.
sahar
واقعاً میان این هزاران نفر که این سو و آن سو میروند حتی یک نفر هم پیدا نمیشود که به حرفهای یوآن گوش بدهد؟
اما جمعیت بیآنکه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی کند در حرکت است...
Amirho3einAb
اما جمعیت بیآنکه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی کند در حرکت است...
شین شین
جمعیت بیآنکه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی کند در حرکت است... اندوه او بزرگست و گویی آن را پایانی نیست. اگر ممکن بود سینه یوآن را بشکافند و آن اندوه طاقتفرسا را از درون قلبش بیرون کشند شاید سراسر جهان را فرا میگرفت. اما با وجود این آشکار نیست و خود را گونهای در این حفره کوچک پنهان کرده که حتی روز هنگام هم با چراغ نمیتوان او دید.
Sahel
اندوه بر او غلبه میکند و او را در زیر فشار خود خم میکند.
دیگر حرف زدن با مردم را بیفایده میداند. اما پنج دقیقهای نمیگذرد که پیکرش را راست نگاه میدارد، گویی درد شدیدی احساس کرده است، افسار میکشد. دیگر نمیتواند تحمل کند.
Sahel
اندوهی که اندکی پنهان گشته بود دوباره پدید میآید و سینهاش را به شدت میفشارد.
چشمان یوآن با اضطراب چون چشم انسان زجرکشیده و شکنجهدیدهای در میان ازدحام خیابان مینگرد.
واقعاً میان این هزاران نفر که این سو و آن سو میروند حتی یک نفر هم پیدا نمیشود که به حرفهای یوآن گوش بدهد؟
اما جمعیت بیآنکه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی کند در حرکت است... اندوه او بزرگست و گویی آن را پایانی نیست. اگر ممکن بود سینه یوآن را بشکافند و آن اندوه طاقتفرسا را از درون قلبش بیرون کشند شاید سراسر جهان را فرا میگرفت. اما با وجود این آشکار نیست و خود را گونهای در این حفره کوچک پنهان کرده که حتی روز هنگام هم با چراغ نمیتوان او دید.
farnaz Puresmaili
کسی که وظیفه خود را بداند خودش سیر و اسبش هم سیرست و همیشه راحت و آسوده است.»
محیا شریعت
علت این غم و اندوه همینست کسی که وظیفه خود را بداند خودش سیر و اسبش هم سیرست و همیشه راحت و آسوده است.»
علی عامری
دوباره آن سکوت و خاموشی هولناک فرا میرسد.
اندوهی که اندکی پنهان گشته بود دوباره پدید میآید و سینهاش را به شدت میفشارد.
چشمان یوآن با اضطراب چون چشم انسان زجرکشیده و شکنجهدیدهای در میان ازدحام خیابان مینگرد.
واقعاً میان این هزاران نفر که این سو و آن سو میروند حتی یک نفر هم پیدا نمیشود که به حرفهای یوآن گوش بدهد؟
ساجده هستم ♡
اندوه او بزرگست و گویی آن را پایانی نیست.
ساجده هستم ♡
اسب نشخوار میکند، گوش میدهد، نفسش به دستهای صاحبش میخورد.
یوآن بیطاقت میشود، خود را فراموش میکند و همه چیز را برای اسبش تعریف میکند و عقده دل را میگشاید
کاربر ۹۶۳۳۷۱۶
جمعیت بیآنکه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی کند در حرکت است... اندوه او بزرگست و گویی آن را پایانی نیست. اگر ممکن بود سینه یوآن را بشکافند و آن اندوه طاقتفرسا را از درون قلبش بیرون کشند شاید سراسر جهان را فرا میگرفت. اما با وجود این آشکار نیست و خود را گونهای در این حفره کوچک پنهان کرده که حتی روز هنگام هم با چراغ نمیتوان او دید.
سارا
پسر جوانم مرد و من هنوز زنده هستم. خیلی عجیب است! به جای اینکه عزرائیل سراغ من بیاید پیش پسرم رفت...
sayye
جمعیت بیآنکه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی کند در حرکت است...
maryammty
اصلاً چطور ممکنست اسبی را از پشت گاوآهن بردارند، از مزرعه و آن مناظری که به آن عادت کرده دور کنند و اینجا در این ازدحام و گردابی که پر از آتشهای سحرانگیز و هیاهوی خاموشنشدنیست، یا میان این مردمی که پیوسته و شتابان در حال حرکتاند رها کنند و باز به فکر نرود...!
Sahel
حجم
۱۰٫۷ کیلوبایت
تعداد صفحهها
۱۵ صفحه
حجم
۱۰٫۷ کیلوبایت
تعداد صفحهها
۱۵ صفحه
قیمت:
رایگان