روضهخوان رسید به آنجا که «همه منتظرن مادرش برسه...»
آن جمله را که شنیدم، ضربههای آرامی که با کف دست روی زانویم میزدم متوقف شد. دستم دیگر بالا نیامد و نفسم هم. روحم دست انداخته بود به چرخ زمان که نچرخد، ظهر نشود و اذان نگویند. کمکم یادم رفت نفس بکشم. به خودم که آمدم، دیدم خودم را کشاندهام توی پاگرد و دارم مشت میکوبم به قفسهٔ سینهام. دست و پا میزدم ولی نفسم بالا نمیآمد. سردیِ مرمرِ کفِ پاگرد گونهٔ خیسم را لمس کرد و چشمم لنگهکفش دخترانهٔ سفیدی را که پشتورو افتاده بود، دید و بسته شد. نتوانستم از اللهاکبر اذان ظهر به أشهد أن لا إله إلا الله برسم.
«ضَعْفَ بَدَنِی وَ رِقَّةَ جِلْدِی وَ دِقَّةَ عَظْمِی» دعای کمیل را شنیدهاید؟ من لمسش کردهام. جان بیمقدار من حتی تحمل نکرد یک بار ظهر عاشورا را درک کند. نتوانستم سینه بزنم، گریه کنم و دل سیر اشک بریزم. اصلاً من به ظهر نرسیدم.