
٪۷۰
Mary gholami
۶
«... زندگی را آموختم. دستهگلهای کوچک برای همسران و دستهگلهای بزرگ برای معشوقهها...»
Mary gholami
۵
برای بحث کردن با آدمهای تُهی خود را به زحمت نیندازیم. بگذار از خشم نفله شوند.
نگاه
۳
هیچگاه آنقدر از اینکه دوربینم همراهم نبود، افسوس نخورده بودم.
شاید بشود به حساب خستگی گذاشت، اما به یکباره احساس درماندگی کردم، مهر و شفقتی ناگفتنی به خواهر و برادرانم جانم را لرزاند. چیزی در درونم میگفت آخرین شیرینیهای کودکیمان را مزه میکنیم...
سی سال بود زندگی را برایم زیبا میکردند... بدون آنها چه بر سرم میآمد؟ و زندگی سرانجام کی ما را از هم جدا میکرد؟
چون همین است. چون زمان، آنان را که همدیگر را دوست دارند، از هم جدا میکند و هیچ چیز نمیپاید.
زرین
۳
در خانهای که آدمها یکدیگر را دوست ندارند، بچهها نمیتوانند بزرگ شوند، اینطور نیست؟
نه، نمیتوانند. شاید قد بکشند اما بال و پر نخواهند گرفت.
نگاه
۲
بههرحال زندگی، بگویی نگویی، بلوفی بیش نیست، نه؟
میزِ بازی کوچک است، کارتها ناقص، و آنقدر ضعیف دست آوردهای که رغبت نمیکنی بازی را تا آخر بروی...
mehdik2017
۱
«من مالیات میدهم برای اینکه پاپتیها ده تا بچه بزایند.»
