
Elize
۵
هرگز نخواهیم فهمید چه انسانی میتوانستی باشی
شیوا
۲
«دوشیزه دانو، مطمئنم هنوز بخشی از بهار تو وجودت هست.»
شیوا
۱
مطمئنم هنوز بخشی از بهار در وجودت هست...
شیوا
۱
آیا در وجودم چیزی برای باورکردن باقی مانده بود؟
شیوا
۱
وقتی ازش پرسیدم: «خیال داری چی بخوانی؟» گفت: «روانشناسی. چون تو اولین بیماری بودی که درمانش کردم.»
شیوا
۰
هرگز نخواهیم فهمید چه انسانی میتوانستی باشی.
شیوا
۰
آن زندگی با زندگی قبلیمان فرق داشت اما مال ما بود و در آن زندگی جدید فقط چیزهایی را داشتیم که نیازمندشان بودیم؛ همدیگر را داشتیم و خدا را و گالیله را با آنهمه زیبایی.
سینا
۰
مطمئنم هنوز بخشی از بهار در وجودت هست
