
بریدههایی از کتاب دختر هزار ساله
۴٫۸
(۲۱)
خیلی طول کشید تا بفهمم دنیا فقط تابوتی بزرگتره که کمکم ما رو در خودش غرق میکنه و باعث میشه فراموش کنیم اونطرف، دنیای دیگهای منتظر ماست.
atefe21
دل کندن سخت بود، اما زندگی همین بود؛ درنهایت زندگی ترک همۀ چیزهایی بود که روزی با دل و جون برای بهدست آوردنش مبارزه میکردیم. مثل یه ربات کار میکردیم، از تعطیلات و وقتهای استراحت میزدیم تا پول ذخیره کنیم، روزهای خوب زندگی رو از دست میدادیم، برای کار و کسب درآمد بیشتر و وقتی پول کافی برای خرید خونه، ماشین یا هرچیز دیگهای بهدست میآوردیم، از خریدمون نهایت لذت رو میبردیم، غافل از اینکه روزی باید همون خونه، همون ماشین یا حتی همون موبایل گرونقیمت رو پشت سر بذاریم و دنیا رو ترک کنیم. اونموقع نه حسرت ماشین، نه خونه و نه هیچچیز دیگهای اونقدری آزارمون نمیده که حسرت ندیدن طلوع و غروب خورشید و تلفکردن ثانیه به ثانیۀ این زندگی ارزشمند مثل داغی به قلبمون مهر میزنه.
ravis ۵۰۴۰۴۷۲
زمان ارزشمندترین پولی بود که داشتیم و مثل ریگ هدرش میدادیم بدون اینکه بتونیم حتی یک ثانیه ازش رو به عقب برگردونده و جبرانش کنیم.
radikal
مشکلات زندگی ما آدما تا زمانیه که سعی در انکار واقعیتهایی داریم که از ته دل میدونیم قدرتی برای تغییرش نداریم، اما مصرانه برای تغییر دادنش دست و پا میزنیم
MarziehMN
همه تا زمانی تورو دوست دارن که بر طبق خواسته اونا زندگی کنی، اما بهمحض اینکه دنبال خواستههای خودت میری و مسیرت برخلاف بقیه میشه، بهت زخم میزنن و نگاهشون پر از نفرت میشه. چون طاقت ندارن اینو ببینن که کسی برخلافشون باشه.
MarziehMN
برای تحملکردن سختیهای زندگی باید یه جنگجو باشید؛ و البته همۀ جنگجوها برای جنگیدن نیاز به شمشیر ندارند!»
fateme ♡♤_ bokntarab ☆♡
حالا میفهمیدم چقدر کم آسمون رو دیده بودم، چقدر کم روی زمین دراز کشیدم و به حرکت ابرهای سفید توی آسمون خیره شده بودم. هزار سال عمر کرده بودم، اما واقعاً چند سال زندگی کرده بودم؟ زندهبودن با زندگیکردن فرق داشت،
fateme ♡♤_ bokntarab ☆♡
"خندید و گفت: «گاهی اوقات قضاوتها میتونن کشنده باشن! اونا نه فقط جسم شما بلکه روح شما رو هدف میگیرن لیدی. وقتی درموردتون ناعادلانه قضاوت میکنن براشون اهمیتی نداره که به روح شما چقدر ضربه وارد میکنن! گاهی حرفی که از زبون مردم بیرون میآد از زخمهایی که یه آدم میتونه تو جنگ برداره دردناکتره.»
دستم رو کشید و منو چند بار چرخوند و دوباره به خودش چسبوند. این همه نزدیکی برای قلب من بیش از حد بود، در کشف و درک احساساتم گیج شده بودم فقط میدونستم هیچوقت چنین حس خوبی رو تجربه نکرده بودم. قلبم از هیجان و استرس میلرزید و نفسهام به شماره افتاده بود.
fateme ♡♤_ bokntarab ☆♡
لمس دستهای گرمش، پشت کمرم باعث میشد فضای اطراف رو فراموش کنم. صداش توی گوشم پیچید:
«الان همه دارن به ما نگاه میکنن. از فردا همه درموردت حرف میزنن آنیا. بیرحمانه قضاوتت میکنن، حتی اونایی که فکر میکردی بی اندازه دوستت دارن. همه تا زمانی تورو دوست دارن که بر طبق خواسته اونا زندگی کنی، اما بهمحض اینکه دنبال خواستههای خودت میری و مسیرت برخلاف بقیه میشه، بهت زخم میزنن و نگاهشون پر از نفرت میشه. چون طاقت ندارن اینو ببینن که کسی برخلافشون باشه. با کاری که کردی باید مشکلات زیادی رو به جون بخری!»
سرم رو آهسته روی شونهاش گذاشتم و در حالیکه سعی داشتم حرکت پاهام باهاش هماهنگ باشه و لگدش نکنم گفتم:
«نمیخوام اهمیت بدم که قراره چی پشت سرم
fateme ♡♤_ bokntarab ☆♡
گاهی مرگ میتونه موهبت شیرینتری باشه تا زندگی.
کاربر ۴۹۲۴۷۶۸
گاهی اوقات قضاوتها میتونن کشنده باشن! اونا نه فقط جسم شما بلکه روح شما رو هدف میگیرن لیدی. وقتی درموردتون ناعادلانه قضاوت میکنن براشون اهمیتی نداره که به روح شما چقدر ضربه وارد میکنن! گاهی حرفی که از زبون مردم بیرون میآد از زخمهایی که یه آدم میتونه تو جنگ برداره دردناکتره
MarziehMN
«خواب یا واقعیت، تمامش مرزی ذهنی بین دانستهها و ناشناختههای انسان است!»
آهو
درنهایت زندگی ترک همۀ چیزهایی بود که روزی با دل و جون برای بهدست آوردنش مبارزه میکردیم. مثل یه ربات کار میکردیم، از تعطیلات و وقتهای استراحت میزدیم تا پول ذخیره کنیم، روزهای خوب زندگی رو از دست میدادیم، برای کار و کسب درآمد بیشتر و وقتی پول کافی برای خرید خونه، ماشین یا هرچیز دیگهای بهدست میآوردیم، از خریدمون نهایت لذت رو میبردیم، غافل از اینکه روزی باید همون خونه، همون ماشین یا حتی همون موبایل گرونقیمت رو پشت سر بذاریم و دنیا رو ترک کنیم. اونموقع نه حسرت ماشین، نه خونه و نه هیچچیز دیگهای اونقدری آزارمون نمیده
آهو
هر روز اخبار جدیدی از حملهها به گوش میرسید، از تعداد زیادی انسانهایی که به ناحق کشته میشدن. مرگ برای تکهای خاک... زمینی که خدا آفریده بود تا در صلح و آرامش در کنار هم زندگی کنیم، تبدیل شده بود به دستاویزی برای خونریختن
آهو
از جنگهای بیهدف بود! جنگ سر هیچ و پوچ، سر خاکی که حتی متعلق به خودت نیست! چه فرقی میکنه کی صاحب چقدر از زمین باشه وقتی درنهایت باید بمیری و بدون هیچ چیز بری زیر همین خاک؟»
آهو
درِ اتاق با صدای جیرجیری باز شد و دین راجر پا به داخل اتاق گذاشت. لباسی بلند با شنل دنبالهدار مشکی به تن داشت و دستۀ براق و طلایی شمشیرش در غلاف قهوهایرنگ چرمی خوشدوختی خودنمایی میکرد. لبخندی زد و گفت: «کم کم داشتم نگران میشدم. خیلی وقته که خواب بودی. حتی مطمئن نبودم ممکنه دوباره بیدار شی یا نه.»
fateme ♡♤_ bokntarab ☆♡
من شوالیه دین فردیناند آلکاندرو راجر سوم هستم.»
fateme ♡♤_ bokntarab ☆♡
«تجربۀ وحشتناکی بود، من هرگز تجربه هیچگونه ارتباط عاشقانهای رو نداشتم، اما اون لحظه من فرصت زیادی برای فکر کردن نداشتم، اصلاً به چیزای دیگه فکر نکردم، هدفم فقط نجات میریام بود. من قراره عمر طولانی داشته باشم، گذر زمان اتفاقات بد رو از ذهنم پاک میکنه، اما میریام برای مردن زیادی جوون بود... برای اونطور زجر کشیدن...»
fateme ♡♤_ bokntarab ☆♡
صدا توی گلوم شکست، صدای ضربات کمربندی که به بدنم اصابت میکرد، صدای نفسهای دیوانهکنندۀ اون مرد، بوی تعفنی که حس میکردم هرگز از مشامم بیرون نره... همه و همه در نظرم زنده شد.
fateme ♡♤_ bokntarab ☆♡
بگن! حداقل الان نه! نمیخوام یه آدم بزدل ترسو باشم که همیشه از ترس حرف بقیه، نتونه دنبال خواستهها و آرزوهاش بره.»"
fateme ♡♤_ bokntarab ☆♡
در طول سالیان زندگیم بارها دیده بودم که این حرفها، این قضاوتهای ناعادلانه چقدر راحت زندگی مردم رو به آتش کشیده بودن. قضاوتی که بارها و بارها مثل نیش زهرآلودی به روح و روانم آسیب زده بود. سرم رو به پشتی تکیه دادم و چشمام رو بستم، ذهنم انگار هرچی بیشتر به روزهای آخر این زندگی طولانی نزدیک میشد، تمایلش برای مرور روزها و خاطرات گذشته بیشتر میشد.
fateme ♡♤_ bokntarab ☆♡
قلبم بر سر عقلم فریاد زد؛ باید از این مرد دور بمونی؛ قلبم عاجزانه نالید مگه چه اشکالی داره این روزهای آخری که برام مونده کمی بیشتر چهرۀ دین رو ببینم؟ واقعاً چه ایرادی داشت؟ قبل از دیدن کاپیتان دنیل چهرۀ دین تبدیل به تصویری غبارآلود در پس ذهنم شده بود، اما حالا...
fateme ♡♤_ bokntarab ☆♡
«کسایی که قرون وسطی اینجا زندگی میکردن؟ بهنظرت اون روزا چه شکلی بود؟»
لبخند زدم، شاید حتی یک رصد هم فکرش رو نمیکرد دختری که داشت اینطوری کنارش قدم برمیداشت عمری هزارساله داشت و تمام این چیزها رو به چشم دیده بود.
«مردمی که توی این قصرها زندگی میکردن؟ آدمهایی که اسیر این سنگها بودن، آدمایی که هرگز آرامشی به چشم ندیدن. آدمایی که مجبور بودن مطابق با قوانین قدیمی و سخت زندگیهاشون رو به امید آیندۀ روشنی که هرگز نرسید، گذروندن.»
fateme ♡♤_ bokntarab ☆♡
میخوام بیخیال دنیا زندگی کنم؛ میخوام مثل یه بچه زندگی کنم. آزاد و رها...»
fateme ♡♤_ bokntarab ☆♡
خاطرات و اسراری که نه فراموش میشدند و نه بازگو! تمام چیزهایی که در تاریخ جا مونده بودند. تاریخ چه بود؟ دستنوشتهای که فقط اتفاقات را از دید افرادی روایت میکرد که ممکن بود تحلیلهای مختلفی از اتفاقات یکسان داشته باشن. تاریخی که خیلی چیزها از چشمش پنهان مونده بود. مگه میشد با خوندن صفحات کتاب تاریخ درد و رنج مردم در سالهای سخت جنگ رو به تصویر کشید؟ هیچکس نمیتونست ندیده، اونهمه رنج سالهای خونین رو درک کنه! و یا حتی اونو به عنوان تاریخ به تصویر بکشه!
fateme ♡♤_ bokntarab ☆♡
میخوام بیخیال دنیا زندگی کنم؛ میخوام مثل یه بچه زندگی کنم. آزاد و رها...»
fateme ♡♤_ bokntarab ☆♡
حجم
۴۵۱٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۴۳۴ صفحه
حجم
۴۵۱٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۴۳۴ صفحه
قیمت:
۲۰۰,۰۰۰
تومان