جملات زیبای کتاب گفت و گو در باغ | طاقچه
تصویر جلد کتاب گفت و گو در باغ
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب گفت و گو در باغ

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۲۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
شاهرخ مسکوب

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
amirkarimifar
۲۰
باغ‌های من در خزان به‌دنیا می‌آیند امّا همیشه خیال خام بهار را در سر می‌پرورند.
fuzzy
۱۴
چه فاصلهٔ عجیبی است میان آرزویی که می‌کنی و چیزی که از زیر قلم تو بیرون می‌آید! خیال و دست تو از هم خیلی دورند.
eln_pr
۱۲
بذری که در اقلیمی رشد و پرورش یافته ـ‌منظورم فقط اقلیم جغرافیایی نیست، اقلیم تاریخی و آب‌وهوای فرهنگی نیز هست‌ـــ ممکن است با محیط زیست دیگری سازگار شود، شاید هم اهلی بشود امّا بومی نمی‌شود و تا وقتی بومی نشده، آدم گسیخته‌ای است که دلواپسی‌های مضاعفِ دو جا را یدک می‌کشد.
eln_pr
۸
وقتی‌که مأوایت را از دست بدهی، نمی‌دانی روی چه ایستاده‌ای و در کجایی. منظورم جای جغرافیایی نیست، جای آدم است در برابر چیزها، دنیای اطراف، آدم‌های دیگر با اعتقادها و رفتار و چگونگیِ بودنشان.
eln_pr
۸
نمی‌دانم چرا آدم نباید از باغ بسته‌اش بیرون بیاید، دیوارش را بریزد، سری هم به باغ دیگران بزند. از کجا که سبزتر و بهاری‌تر نباشد؟
eln_pr
۷
آرزو داشتیم روزهای آخر زندگی را در خانهٔ خودمان که با رنج و زحمت زیاد ساخته‌ایم، به‌سر بریم و همان‌جا بمیریم؛ امّا در قفس، جایی برای پرندهٔ بیمار نیست. سرانجام زمانی می‌رسد که به‌تنهایی نمی‌توان درد پیری و معلولی را چاره کرد.
شیدا
۷
زمانْ همه‌چیز را پشت سر می‌گذاردْ جز خودش را، برای همین با اینکه همیشه می‌گذرد، همیشه هست؛ روندهٔ ماندگار است.
کاربر نیوشک
۶
فرهاد: پس، این آگاهی باید با حسرتِ گذشتن و ازدست‌دادن توأم باشد. شاهرخ: و آرزوی محالِ بازیافتنِ گم‌شده‌ای که در ما حضور دارد. دست‌ها از آن خالی و چشم‌ها از آن پُر است. برای همین، آرزویش را رها نمی‌کند.
eln_pr
۵
آدم نهالی، بیرون از فصل و بی‌هنگام است، در زمان خودش نیست، خزان است در میانهٔ بهار یا برعکس.
eln_pr
۴
آدمی‌زاد معمولاً نمی‌تواند به باغ دیگران سرک نکشد. دست خودش نیست؛ به‌علت ضرورت‌های زندگی، کنجکاوی، وجود فرهنگ که خود راهنمایی به باغ چهارفصل دنیاست. ولی مسئله این است که آیا می‌توانی نهال بومیِ خاک دیگری بشوی یا نه؟
fuzzy
۳
شخصیت‌های مینیاتور “فردیت” ندارند، نمونه‌های ناموفق نوع انسان‌اند. برای همین، هر یک از آدم‌ها، فردی متمایز و مستقل از دیگری با ویژگی‌هایی از آنِ خود نیست. نمونه‌ای است از یک “نوعِ” ازپیش‌معیّن و معلوم. شاهرخ: مثل شمایل مقدسان. نه‌تنها خصوصیت صورت و اندامشان مورد نظر نیست بلکه یا همه به یک شکل‌اند یا حتّی صورت را با نقاب می‌پوشانند، چون‌که مقدسان، از برکت تقدّس یکسان‌اند. در برابر ابدیت و تعالیِ الهیِ روح، چگونگیِ جسمِ فانی ناچیز می‌شود و از نظر می‌افتد.
مهربانو
۳
من گمان می‌کنم هر کسی در ته دلش یک باغی دارد که پناهگاه اوست. هیچ‌کس از آنجا خبر ندارد، کلیدش فقط در دست صاحبش است. آنجا، آدم هر تصوّر ممنوعی که دلش می‌خواهد می‌کند. عشق‌های محال، هر آرزوی ناممکن و هر خواب و خیال خوش، هر چیز نشدنی، آنجا شدنی است؛ یک بهشت ـ‌یا شاید جهنم‌‌خودمانی و صمیمی که هر کس برای خودش دارد. این باغِ اَندرونی چه‌بسا از دید باغبانش هم پنهان است امّا یک روزی و یک جوری آن را کشف می‌کند.
fuzzy
۲
شخصیت‌های مینیاتور “فردیت” ندارند، نمونه‌های ناموفق نوع انسان‌اند. برای همین، هر یک از آدم‌ها، فردی متمایز و مستقل از دیگری با ویژگی‌هایی از آنِ خود نیست. نمونه‌ای است از یک “نوعِ” ازپیش‌معیّن و معلوم. شاهرخ: مثل شمایل مقدسان. نه‌تنها خصوصیت صورت و اندامشان مورد نظر نیست بلکه یا همه به یک شکل‌اند یا حتّی صورت را با نقاب می‌پوشانند، چون‌که مقدسان، از برکت تقدّس یکسان‌اند. در برابر ابدیت و تعالیِ الهیِ روح، چگونگیِ جسمِ فانی ناچیز می‌شود و از نظر می‌افتد.
من؛ در غُربَت!
۲
کوه بر همه‌چیز مسلط است
Helia Khodadadi
۲
بر زمین که باشی، باغ در آسمان است و در آسمان که باشی، بر زمین؛ امّا نه در این و نه در آن، در مرزِ لغزانِ هر دو نوسان می‌کند.
کاربر ۸۹۰۰۸۸۳
۲
فرهاد: اِشکال کار این است که همیشه وقتی فصل گذشت، آدم یاد بهار می‌افتد. شاهرخ: برای آنکه در جوانی، باغ در حال شدن و شکُفتن است. باغ در تن است و تنْ جای آگاهی نیست. وقتی در روح جوانه می‌زند که کار تن دارد ساخته می‌شود. آگاهی وقتی می‌آید که باغ رفته است. فقط آگاهی به باغ، یاد آن، در خاطره می‌ماند. فرهاد: پس، این آگاهی باید با حسرتِ گذشتن و ازدست‌دادن توأم باشد. شاهرخ: و آرزوی محالِ بازیافتنِ گم‌شده‌ای که در ما حضور دارد. دست‌ها از آن خالی و چشم‌ها از آن پُر است. برای همین، آرزویش را رها نمی‌کند. فرهاد: مخصوصاً برای ما مردم خشکی زده.
Reihaneh Ebrahimian
۲
می‌خواهم بگویم که جوانی، بهار است امّا وقتی‌که گذشت، دیگر برنمی‌گردد. عمر ما فصل‌های برگشتنی ندارد و ما وقتی فهمیدیم بهار برگشتنی نیست، می‌خواهیم آن را در خاطره نگه‌داریم و، مهم‌تر از آن، در خیال بازسازیمش
کاربر ۸۹۰۰۸۸۳
۱
شاهرخ: می‌خواهم بگویم که جوانی، بهار است امّا وقتی‌که گذشت، دیگر برنمی‌گردد. عمر ما فصل‌های برگشتنی ندارد و ما وقتی فهمیدیم بهار برگشتنی نیست، می‌خواهیم آن را در خاطره نگه‌داریم و، مهم‌تر از آن، در خیال بازسازیمش. فرهاد: و بعد در خیالمان لنگر بیندازیم، در جوانی جا خوش کنیم؛ که البته می‌دانیم جای ماندن نیست ولی آن خاطره را با خود یدک می‌کشیم، مثل سایه‌ای که دنبالمان می‌کند.
MTMAR
۱
فرهاد: اِشکال کار این است که همیشه وقتی فصل گذشت، آدم یاد بهار می‌افتد.
Mehrshad Kamaly.R
۱
شاهرخ: می‌دانم. اساساً آدم امروز از زمین و آسمان، از درون و بیرون، تهدید می‌شود و در جایی تکیه‌گاهی ندارد. هر کسی در خودش تنهاست.
Mehrshad Kamaly.R
۱
فرهاد: بهشت را هروقت زیادی مصرف کنی، جهنم می‌شود.
کاربر ۹۳۱۹۸۴۸
۰
شاهرخ: از این دید، باغ همیشه از ما دور است. با وجود اینکه در ماست، در دسترس ما نیست. باغ در بهار گُل می‌کند. وقتی آدم به خزان برسد، مهلت باغ سرآمده است. فرهاد: اِشکال کار این است که همیشه وقتی فصل گذشت، آدم یاد بهار می‌افتد. شاهرخ: برای آنکه در جوانی، باغ در حال شدن و شکُفتن است. باغ در تن است و تنْ جای آگاهی نیست. وقتی در روح جوانه می‌زند که کار تن دارد ساخته می‌شود. آگاهی وقتی می‌آید که باغ رفته است. فقط آگاهی به باغ، یاد آن، در خاطره می‌ماند. فرهاد: پس، این آگاهی باید با حسرتِ گذشتن و ازدست‌دادن توأم باشد.
Mehrshad Kamaly.R
۰
شاهرخ: از این دید، باغ همیشه از ما دور است. با وجود اینکه در ماست، در دسترس ما نیست. باغ در بهار گُل می‌کند. وقتی آدم به خزان برسد، مهلت باغ سرآمده است. فرهاد: اِشکال کار این است که همیشه وقتی فصل گذشت، آدم یاد بهار می‌افتد.
Mehrshad Kamaly.R
۰
فرهاد: می‌خواهی بگویی که بهار، جوانیِ طبیعت است؟ شاهرخ: می‌خواهم بگویم که جوانی، بهار است امّا وقتی‌که گذشت، دیگر برنمی‌گردد. عمر ما فصل‌های برگشتنی ندارد و ما وقتی فهمیدیم بهار برگشتنی نیست، می‌خواهیم آن را در خاطره نگه‌داریم و، مهم‌تر از آن، در خیال بازسازیمش.
Mehrshad Kamaly.R
۰
دَم غروب، از راه دور می‌رسی، هُرم آفتابِ بیابان را پشت سر گذاشته‌ای، باغ با گل‌های شمعدانی، شاه‌پسند و یاس و برگ‌های آب‌دادهٔ خیس و دو ردیفِ بلند کاج با کاکلِ گِرد در دو سوی چمنی گسترده بر جلوِ ایوان، انگار رسیده‌ای به کسی‌که دوستش داری و پناهگاهِ آغوشِ امنِ او مأوای توست، از تَنَش عطر خام جوانی می‌تراود، از موهای خیسش طراوتِ آب می‌چکد، نگاهت می‌کند، دست‌هایش را باز کرده تو را می‌خواهد؛ تو، او را با عطش دردناک و خوشایندی بغل می‌کنی و در آرامشی دلپذیر غرق می‌شوی، دلواپسی‌هایت به خواب می‌رود، اطمینانِ قلب پیدا می‌کنی؛ مثل وقتی‌که با خلوص نیّت به زیارتگاهی برسی.
Mehrshad Kamaly.R
۰
شب‌های دراز و تاریک ماهِ زمستان، وزش باد خواب‌آلود در سفال بام، سرکشی دردناکِ رگ‌ها و شکافتن عضلات، اندام سفت مرد، میل بی‌تاب زن و جوشیدن جوانه در خاک تشنهٔ تن، جهش برق و بارانِ باطراوت، و آنگاه رخوتی دلپذیر در خواب عمیق زمین، و عشق که مثل خسّت آسمان و تنگدستی زمین و سال‌های ترس و انتظار، آن دو را با هم یکی کرده بود.
Mehrshad Kamaly.R
۰
در چشم تو که با نور دیگری دیدن را یاد گرفته و آزموده‌ای آنچه می‌بینی اگر دگرگونه و عجیب نباشد، دست‌کم غریب است و با کُنه ضمیر تو از یک سرچشمه نیست؛ آن‌وقت برای خودت واقعیت دیگری اختراع می‌کنی و با آن به‌سر می‌بری؛ یک محیط یا فضای مصنوعی ولی سازگار با حال‌وهوای روح خودت که چون ساختگی و تصنعی است، به‌هر بادی فرو می‌ریزد و روح تو را هم مثل دود، آشوب و پراکنده می‌کند.
Mehrshad Kamaly.R
۰
شاهرخ: می‌دانم، این ویرانی و سوختگی، ناگهان از کجا پیدا شد؟ فرهاد: از مرگ! من گمان می‌کنم هر کسی در ته دلش یک باغی دارد که پناهگاه اوست. هیچ‌کس از آنجا خبر ندارد، کلیدش فقط در دست صاحبش است. آنجا، آدم هر تصوّر ممنوعی که دلش می‌خواهد می‌کند. عشق‌های محال، هر آرزوی ناممکن و هر خواب و خیال خوش، هر چیز نشدنی، آنجا شدنی است؛ یک بهشت ـ‌یا شاید جهنم‌‌خودمانی و صمیمی که هر کس برای خودش دارد. این باغِ اَندرونی چه‌بسا از دید باغبانش هم پنهان است امّا یک روزی و یک جوری آن را کشف می‌کند.