بعد مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد، گفت: باید میدیدین موقع غروب به چه حالی افتاده بود... چسبیده بود به شیشهی پنجرهی اتوبوس و با دهن باز به سرخی آسمون نگاه میکرد. بعد که هوا تاریک شد، تو اولین ایستگاهی که اتوبوس وایساد، پیاده شد و زل زد به آسمون. اون وقت میدونید از من چی پرسید؟
بدون آنکه منتظر جواب رادین بماند، ادامه داد: میپرسید کی این همه چراغو روشن میکنه؟ ستارهها رو میگفت!