جملات زیبای کتاب تافی | طاقچه
تصویر جلد کتاب تافی

کتاب تافی

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۱۳ رأی)
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
بلاتریکس لسترنج
۶
بابا مرا آزار می‌داد برای اینکه بزرگ شوم بجنبم خفه شوم بچه نباشم ناله نکنم غُر نزنم مطابق با سنم رفتار کنم مثل یک آدم‌بزرگ باشم اشک‌های تمساحی نریزم
بلاتریکس لسترنج
۵
هیچ‌کس آن‌قدر قدرت نداشت دردِ دوستی با بابا را تاب بیاورد. به جز من.
Aylin
۴
شاید آنچه را گفتی فراموش کنند اما هرگز حسی را که در آن‌ها برانگیختی از یاد نخواهند برد
بلاتریکس لسترنج
۳
و التماس کنم خواب  قبل از هجوم ترس‌های شبانه مرا ببلعد ـ نه ترس از موش‌ها که بعید نیست شبانه محل سوختگی‌ام را چون گوشتی سرخ‌شده و لذیذ گاز بزنند بلکه از آدم‌ها و آسیبی که می‌توانند به دختری از قبل آسیب‌خورده بزنند
کتاب خوان معرکه
۳
خیلی خوب بود اگر می‌دانستم آن بیرون جایی کسی مرا به یاد می‌آورد.
بلاتریکس لسترنج
۲
پیروزی هر ساعتی که بدون پدرم می‌گذرد یک پیروزی است یک شهادت: احتیاجی به تو ندارم. نمی‌خواهم با تو باشم. اگرچه هر چه بیشتر می‌گذرد فکرم بیشتر درگیر می‌شود آیا سکوت او هم همین معنا را دارد؟
fereshteh
۲
شاید آنچه را گفتی فراموش کنند اما هرگز حسی را که در آن‌ها برانگیختی از یاد نخواهند برد
ستآیش.
۱
آدمِ خودکشی نیستم اما روزهایی هستند که نمی‌خواهم وجود داشته باشم. ادامه دادن. خیلی سخت است.
𝒦ℴ𝓈𝒶𝓇
۱
شاید آنچه را گفتی فراموش کنند اما هرگز حسی را که در آن‌ها برانگیختی از یاد نخواهند برد
𝒦ℴ𝓈𝒶𝓇
۱
این همان چیزی است که بهش عادت کرده‌ام ـ دروغ بگویم و ببینم  چطور مردم وقتی می‌بینند نیازی بهشان نیست خیالشان راحت می‌شود.
𝒦ℴ𝓈𝒶𝓇
۱
آدمِ خودکشی نیستم اما روزهایی هستند که نمی‌خواهم وجود داشته باشم. ادامه دادن. خیلی سخت است.
ستآیش.
۰
چیزی به اسم خداحافظی تا ابد وجود ندارد مگر آنکه بتوانید تمام آنچه را که از یک نفر می‌دانستید و تمام آنچه را که از وجودش حس کرده‌اید   پاک کنید.
𝒦ℴ𝓈𝒶𝓇
۰
می‌توانستم آن‌ها را له کنم و بکُشم یا اینکه آزادشان کنم تا بروند و روی قاصدک‌ها بنشینند و آگاهی از این قدرت همیشه آزارم می‌داد.
𝒦ℴ𝓈𝒶𝓇
۰
به هرحال، دیگه بچه نیستی که بخوای بلوط جمع کنی. یازده سالم بود. در دوازده‌سالگی پاییز که آمد دیگر بلوط جمع نکردم و وقتی سیزده سالم شد تمام آن‌هایی را که به بلوط جمع کردن‌هایشان می‌بالیدند احمق و بچه خواندم تا جایی که یا بلوط‌هایشان را قایم می‌کردند یا دور می‌انداختند.
𝒦ℴ𝓈𝒶𝓇
۰
مصنوعی‌ترین لبخندی را که بلدم می‌زنم. این‌طور نیست که برای تظاهر کردن  کُلی تمرین کرده باشم. اما می‌دانم شکل بیرونیِ خوشحالی چطور باید باشد.