از نماز به آبدارخانه رفتم. مَش رحمان پشتش به من بود و داشت توی سماور آب میریخت. به چهارچوب در تکیه دادم و با صدایی بلند و لحنی جدی گفتم: «خسته نباشین!»
با دستهایی لرزان از کهولت سن، پارچ آب را توی سماور خالی کرد و در همان حال جواب داد:
_ خیلی ممنون، زنده باشین!
خندهام گرفته بود. خودم را کنترل کردم و گفتم: «چه خبرا پیرمرد؟»
میدانستم وقتی از واژه پیرمرد با آن لحن استفاده کنم، حتما میفهمد. همانطور هم شد. یکهو برگشت. با دیدنم چشمهایش برقی زد و آغوشش را برایم باز کرد. همدیگر را در بغل گرفتیم. نگاهی به صورتم انداخت