بهم گفت کف دستم رو نگاه کنم. یه قسمتش عین ستارهاییه که سالها پیش از اونکه بشه فکرش رو کرد مُنفجر شده. این بخشِ من از زبانههای آتشی شکل گرفته که از آسمون سر برکشید تا اینکه خورشیدِ ما رو به وجود آورد. و این بخش از من ــ این بخش کوچک از وجود من ــ از خورشیده، همون وقتی که منفجر شد و به شکل توفان عظیمی به گردش دراومد تا سیارهها به وجود اومدن.[ نور صحنه را روشن میکند. ]و این بخش کوچک از وجود من، آن وقتها نجوای زمین بود. وقتی که حیات به وجود آمد، شاید این بخش کوچک من در قالب سرخسی که فشرده شده و روی هم تلنبار شده و به شکل زغالسنگ دراومده، میلیونها سال بعد به شکل یک الماس خودنمایی کنه. الماسی بهزیباییِ همون ستارهای که برای اولینبار ازش جدا شده.