
بریدههایی از کتاب آخرین روز یک محکوم
۳٫۵
(۱۳)
من هنوز امید داشتم ولی اکنون خدا را سپاس میگذارم که دیگر به هیچ وجه امیدی ندارم.
Fatemeh
در زندان همه چیز حتی آواز دخترکی پانزده ساله نیز پژمرده و افسرده میشود.
Fatemeh
ای وای بر من بیچاره! آخر من چه خواهم شد و ایشان بر سر من بدبخت چه خواهند آورد؟
Fatemeh
دریغا! نمی دانم مرگ با روح ما چه خواهد کرد و آن را به چه صورتی خواهد انداخت! چه چیزی از روح ما خواهد گرفت و چه چیز به او خواهد بخشید! روح ما را در جا خواهد گذاشت؟
Fatemeh
حس میکنم قلبم از خشم و غضب و یأس و تلخکامی مالامال است. گویی کیسه صفرای من پاره شده و هرچه تلخی و درد و رنج است به جانم ریخته است.
Fatemeh
من در زیر آن لباس ژنده و پاره، افکار و احساساتی داشتم که در زیر ردای اطلس هیچ کشیشی پاک تر از آن نمیتوان یافت.
در جست و جوی کتاب بعدی
آیا این منم که خواهم مرد؟ من؟ همین منی که پشت این میز نشسته ام. این میزی که به میزهای دیگر شبیه است و ممکن بود اکنون در جای دیگری باشد؟ من. همین منی که لمس میکنم و لباسم چنان که می بینید چین و شکن میخورد و نشان می دهد که در میان آن، موجود زنده ای وجود دارد!
Marziyyehh
وقتی انسان را به زنجیر بستند آن انسان جزئی از کل نفرت انگیز و کثیفی خواهد شد که آن را «صف» میگویند و صف است که مانند یک انسان تنها حرکت میکند. در زنجیر، فکر و ادراک باید نابود گردد و به دست غل آهنین محکوم به نیستی شود.
در جست و جوی کتاب بعدی
دریغا انسان در جهان به جز یک موجود عزیز کسی را دوست ندارد و به او نیز از صمیم قلب تعلق خاطر داشته باشد آن موجود نازنین و عزیز در جلوی چشمش نشسته باشد و او را ببیند و نگاه کند و حرف بزند و جواب بدهد ولی او را نشناسد. انسان بجز از آن یک تن انتظار تسلی و دلجویی داشته باشد ولی او بیگانگی کند و نداند که چون طرف رهسپار دیار مرگ است ناگزیر به تسلی و دلجویی نیز مبرم دارد.
محمد
دریغا انسان در جهان به جز یک موجود عزیز کسی را دوست ندارد و به او نیز از صمیم قلب تعلق خاطر داشته باشد آن موجود نازنین و عزیز در جلوی چشمش نشسته باشد و او را ببیند و نگاه کند و حرف بزند و جواب بدهد ولی او را نشناسد. انسان بجز از آن یک تن انتظار تسلی و دلجویی داشته باشد ولی او بیگانگی کند و نداند که چون طرف رهسپار دیار مرگ است ناگزیر به تسلی و دلجویی نیز مبرم دارد.
Beh
اگر در ارابه گوسفند یا گاوی بود که به کشتارگاه میبردند قطعاً می بایستی پولی جلوی ایشان بیندازند و مالیاتی بدهند لیکن سر انسان مجانی است و مالیاتی ندارد.
Atena MP
من هرچه بکنم این اندیشهٔ جهنمی همیشه در برابرم حاضر است و دست از سرم برنمیدارد. همچون هیولای مخوفی که از سرب ریخته باشند روبروی من نشسته و چنان حسود است که به تنهایی همهٔ اندیشههای آرام بخش و خیالات شیرین و دلنواز را از سرم به در کرده است همواره مراقب من است و هر وقت بخواهم سر برگردانم و یا چشم بر هم نهم با دو دست سرد و منجمد و بی روح خود تکانم میدهد و نمیگذارد از یادش غافل شوم.
در جست و جوی کتاب بعدی
براستی چه گونه ممکن بود که در میان این همه احساسات خوش و زیبا اندیشه ای شوم و نامیمون به خاطرم خطور کند؟ چگونه ممکن بود که از هر سو غرق در هوای آزاد و نور جانبخش خورشید باشم و فکری بجز آزادی و نجات در مغز خود پرورانم؟
در جست و جوی کتاب بعدی
مگر تاکنون حکم اعدام کسی را جز در نیمه شب و در پرتو مشعلها و جز در میان تالار تیره و تار و جز در شب سرد بارانی زمستان خوانده اند.
در جست و جوی کتاب بعدی
آری در کتابی خواندم که آدمیان همه محکوم به مرگند منتهی اجرای حکم دربارهٔ هر یک از ایشان غیر مشخص است. بنابراین در سرنوشت من چه تغییری حاصل شده است؟
از زمانی که حکم اعدام مرا برایم خواندهاند چه بسا که آنها خود را برای زندگی درازی آماده کرده بودند ولی مردند!
در جست و جوی کتاب بعدی
اگر در اطراف من همه چیز یکنواخت و بی رنگ و بوست آیا در درون من انقلاب و نبرد و طوفان و صحنه های غم انگیز برپا نیست؟
در جست و جوی کتاب بعدی
من به پرداخت مخارج محاکمه نیز محکوم شده ام و حال آنکه همهٔ دارایی من کفاف تأمین آن مخارج را نمیکند.
راستی مردن با گیوتین چقدر گران تمام میشود.
در جست و جوی کتاب بعدی
ناگزیرم اعتراف کنم که من هنوز امید داشتم ولی اکنون خدا را سپاس میگذارم که دیگر به هیچ وجه امیدی ندارم.
در جست و جوی کتاب بعدی
از من پرسید: آخر نگفتید دربارهٔ چه فکر میکنید؟
من گفتم: در این فکرم که امشب دیگر فکر نخواهم کرد.
در جست و جوی کتاب بعدی
اگر در ارابه گوسفند یا گاوی بود که به کشتارگاه میبردند قطعاً می بایستی پولی جلوی ایشان بیندازند و مالیاتی بدهند لیکن سر انسان مجانی است و مالیاتی ندارد. ما از بند عوارض گذشتیم.
در جست و جوی کتاب بعدی
به علاوه چه کسی مدعی است که انسان زیر ساطور گیوتین رنج نمیکشد؟ آیا مدعی چنین سخنی از گفتهٔ خود مطمئن است؟ چه کسی چنین سخنی را به او گفته است؟ آیا هرگز شنیده است که وقتی سری را بریده اند آن سر خون آلود از زمین برخاسته به مردم فریاد زده باشد که ای مردم من احساس درد نکردم!
در جست و جوی کتاب بعدی
دریغا انسان در جهان به جز یک موجود عزیز کسی را دوست ندارد و به او نیز از صمیم قلب تعلق خاطر داشته باشد آن موجود نازنین و عزیز در جلوی چشمش نشسته باشد و او را ببیند و نگاه کند و حرف بزند و جواب بدهد ولی او را نشناسد.
در جست و جوی کتاب بعدی
حجم
۱۲۳٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۲۸ صفحه
حجم
۱۲۳٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۲۸ صفحه
قیمت:
۸۰,۰۰۰
تومان