
Fatemeh
۹
من هنوز امید داشتم ولی اکنون خدا را سپاس میگذارم که دیگر به هیچ وجه امیدی ندارم.
Fatemeh
۵
در زندان همه چیز حتی آواز دخترکی پانزده ساله نیز پژمرده و افسرده میشود.
Fatemeh
۳
ای وای بر من بیچاره! آخر من چه خواهم شد و ایشان بر سر من بدبخت چه خواهند آورد؟
در جست و جوی کتاب بعدی
۳
من در زیر آن لباس ژنده و پاره، افکار و احساساتی داشتم که در زیر ردای اطلس هیچ کشیشی پاک تر از آن نمیتوان یافت.
Fatemeh
۲
دریغا! نمی دانم مرگ با روح ما چه خواهد کرد و آن را به چه صورتی خواهد انداخت! چه چیزی از روح ما خواهد گرفت و چه چیز به او خواهد بخشید! روح ما را در جا خواهد گذاشت؟
Fatemeh
۲
حس میکنم قلبم از خشم و غضب و یأس و تلخکامی مالامال است. گویی کیسه صفرای من پاره شده و هرچه تلخی و درد و رنج است به جانم ریخته است.
کتابخوان :)
۲
. راستی من چقدر خورشید را دوست دارم.
کتابخوان :)
۲
آن پس احساس میکردم که بین من و جهان حایلی به وجود آمده است. دیگر هیچ چیز مانند ایام سابق در نظرم جلوه نداشت.
F.Z
۲
آدمیان همه محکوم به مرگند منتهی اجرای حکم دربارهٔ هر یک از ایشان غیر مشخص است.
کاربر ۱۰۶۰۹۸۳۴
۲
دیگر هیچ چیز مانند ایام سابق در نظرم جلوه نداشت.
Marziyyehh
۱
آیا این منم که خواهم مرد؟ من؟ همین منی که پشت این میز نشسته ام. این میزی که به میزهای دیگر شبیه است و ممکن بود اکنون در جای دیگری باشد؟ من. همین منی که لمس میکنم و لباسم چنان که می بینید چین و شکن میخورد و نشان می دهد که در میان آن، موجود زنده ای وجود دارد!
در جست و جوی کتاب بعدی
۱
اگر در اطراف من همه چیز یکنواخت و بی رنگ و بوست آیا در درون من انقلاب و نبرد و طوفان و صحنه های غم انگیز برپا نیست؟
در جست و جوی کتاب بعدی
۱
وقتی انسان را به زنجیر بستند آن انسان جزئی از کل نفرت انگیز و کثیفی خواهد شد که آن را «صف» میگویند و صف است که مانند یک انسان تنها حرکت میکند. در زنجیر، فکر و ادراک باید نابود گردد و به دست غل آهنین محکوم به نیستی شود.
کتابخوان :)
۱
کتابی خواندم که آدمیان همه محکوم به مرگند منتهی اجرای حکم دربارهٔ هر یک از ایشان غیر مشخص است.
کتابخوان :)
۱
روزهای اول با چنان لطف و مهربانی و محبتی با من رفتار کردند که موجب وحشت من شد زیرا توجه و عنایت زندانبان بوی مرگ میدهد.
کتابخوان :)
۱
مثلاً به زبان میگویند «دروغگو».
Sobhan Naghizadeh
۱
راستی من چقدر خورشید را دوست دارم.
کاربر ۷۸۴۵۳۴۳
۱
آدمیان همه محکوم به مرگند منتهی اجرای حکم دربارهٔ هر یک از ایشان غیر مشخص است.
Batman
۱
وقتی انسان را به زنجیر بستند آن انسان جزئی از کل نفرت انگیز و کثیفی خواهد شد که آن را «صف» میگویند و صف است که مانند یک انسان تنها حرکت میکند. در زنجیر، فکر و ادراک باید نابود گردد و به دست غل آهنین محکوم به نیستی شود.
در میان آن زنجیر فقط حیوانی باقی میماند که نباید جز در ساعات معین نیاز طبیعی و یا اشتها داشته باشد.
کاربر ۱۰۶۰۹۸۳۴
۱
آدمیان همه محکوم به مرگند منتهی اجرای حکم دربارهٔ هر یک از ایشان غیر مشخص است. بنابراین در سرنوشت من چه تغییری حاصل شده است؟
«چاودار؛» 🐋
۱
احساس مرگ، انسان را شریر و بد قلب میکند!
maedeh
۱
آدمیان همه محکوم به مرگند منتهی اجرای حکم دربارهٔ هر یک از ایشان غیر مشخص است
محمد
۰
دریغا انسان در جهان به جز یک موجود عزیز کسی را دوست ندارد و به او نیز از صمیم قلب تعلق خاطر داشته باشد آن موجود نازنین و عزیز در جلوی چشمش نشسته باشد و او را ببیند و نگاه کند و حرف بزند و جواب بدهد ولی او را نشناسد. انسان بجز از آن یک تن انتظار تسلی و دلجویی داشته باشد ولی او بیگانگی کند و نداند که چون طرف رهسپار دیار مرگ است ناگزیر به تسلی و دلجویی نیز مبرم دارد.
Beh
۰
دریغا انسان در جهان به جز یک موجود عزیز کسی را دوست ندارد و به او نیز از صمیم قلب تعلق خاطر داشته باشد آن موجود نازنین و عزیز در جلوی چشمش نشسته باشد و او را ببیند و نگاه کند و حرف بزند و جواب بدهد ولی او را نشناسد. انسان بجز از آن یک تن انتظار تسلی و دلجویی داشته باشد ولی او بیگانگی کند و نداند که چون طرف رهسپار دیار مرگ است ناگزیر به تسلی و دلجویی نیز مبرم دارد.
Atena MP
۰
اگر در ارابه گوسفند یا گاوی بود که به کشتارگاه میبردند قطعاً می بایستی پولی جلوی ایشان بیندازند و مالیاتی بدهند لیکن سر انسان مجانی است و مالیاتی ندارد.
در جست و جوی کتاب بعدی
۰
من هرچه بکنم این اندیشهٔ جهنمی همیشه در برابرم حاضر است و دست از سرم برنمیدارد. همچون هیولای مخوفی که از سرب ریخته باشند روبروی من نشسته و چنان حسود است که به تنهایی همهٔ اندیشههای آرام بخش و خیالات شیرین و دلنواز را از سرم به در کرده است همواره مراقب من است و هر وقت بخواهم سر برگردانم و یا چشم بر هم نهم با دو دست سرد و منجمد و بی روح خود تکانم میدهد و نمیگذارد از یادش غافل شوم.
در جست و جوی کتاب بعدی
۰
براستی چه گونه ممکن بود که در میان این همه احساسات خوش و زیبا اندیشه ای شوم و نامیمون به خاطرم خطور کند؟ چگونه ممکن بود که از هر سو غرق در هوای آزاد و نور جانبخش خورشید باشم و فکری بجز آزادی و نجات در مغز خود پرورانم؟
در جست و جوی کتاب بعدی
۰
مگر تاکنون حکم اعدام کسی را جز در نیمه شب و در پرتو مشعلها و جز در میان تالار تیره و تار و جز در شب سرد بارانی زمستان خوانده اند.
در جست و جوی کتاب بعدی
۰
آری در کتابی خواندم که آدمیان همه محکوم به مرگند منتهی اجرای حکم دربارهٔ هر یک از ایشان غیر مشخص است. بنابراین در سرنوشت من چه تغییری حاصل شده است؟
از زمانی که حکم اعدام مرا برایم خواندهاند چه بسا که آنها خود را برای زندگی درازی آماده کرده بودند ولی مردند!
در جست و جوی کتاب بعدی
۰
من به پرداخت مخارج محاکمه نیز محکوم شده ام و حال آنکه همهٔ دارایی من کفاف تأمین آن مخارج را نمیکند.
راستی مردن با گیوتین چقدر گران تمام میشود.