گندم داشت دوباره تشکیل میشد که پرسی فندکی از کولهپشتیاش بیرون آورد و روشنش کرد.
به غلات هشدار داد: «بیایید امتحانش کنید. تمام این دشت رو به آتش میکشم. مرده باقی بمونید. از ما دور شید. وگرنه علفها رو آتش میزنم.»
فرانک چنان چهره درهم کشید انگار شعله آزارش میداد. هیزل نفهمید چرا، اما فریاد کشید: «مراقب باشید! این کار رو میکنه. اون دیوانهست!»