جملات زیبای کتاب پسر نپتون | طاقچه
تصویر جلد کتاب پسر نپتون

بریده‌هایی از کتاب پسر نپتون

نویسنده:ریک ریوردان
انتشارات:نشر افق
امتیاز
۴.۵از ۱۹ رأی
۴٫۵
(۱۹)
مرگ عدالت نمی‌شناسد. این واژه‌ها مدام در گوش فرانک صدا می‌کردند.
Black pen
پرسی کتاب را به فرانک پس داد و گفت: «وای! شاید واقعاً مارس با آرس فرق داشته باشه. فکر نکنم آرس خواندن و نوشتن بلد باشه!»
Dove
ملکه ابروهایش را بالا انداخت و روبه هیزل گفت: «صلح؟ می‌پرسی این پسر چه‌کار کرده؟ مدرسه‌ی جادوگری کیرکه را نابود کرده.» پرسی معترضانه گفت: «ساحره به خوکچه‌ی هندی تبدیلم کرد.»
Dove
قانون اول: پسرها بدون اجازه صحبت نمی‌کنند.
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
ما الان خانواده‌ی هم هستیم. مگه نه فرانک؟» ــ البته. حالا می‌شه من رو هم ببوسی؟
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
فرانک گفت: «هیچی برای تو نیاورده‌ام پسرک طلایی! البته به‌جز مقدار زیادی درد و رنج!»
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
باد سرد چشم‌های هیزل را به سوزش انداخت. به فرانک گفت: «من لیاقت دوستی مثل تو رو ندارم. نمی‌دونی من کی هستم... نمی‌دونی چه‌کار کردم.» فرانک اخم کرد و گفت: «بسه دیگه! تو فوق‌العاده‌ای.
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
گندم داشت دوباره تشکیل می‌شد که پرسی فندکی از کوله‌پشتی‌اش بیرون آورد و روشنش کرد. به غلات هشدار داد: «بیایید امتحانش کنید. تمام این دشت رو به آتش می‌کشم. مرده باقی بمونید. از ما دور شید. وگرنه علف‌ها رو آتش می‌زنم.» فرانک چنان چهره درهم کشید انگار شعله آزارش می‌داد. هیزل نفهمید چرا، اما فریاد کشید: «مراقب باشید! این کار رو می‌کنه. اون دیوانه‌ست!»
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
فرانک گفت: «تو، هیزل لوسک... به‌طور دیوانه‌کننده‌ای بی‌همتایی.»
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
فرانک گفت: «ام... ببینم این چیز، اسب، رامه؟» اسب خشمگینانه شیهه کشید. پرسی حدس زد: «فکر نکنم. بهت گفت: زیر دست و پام لگدکوب می‌کنم، ای پسربچه‌ی چینی‌کانادایی.» هیزل پرسید: «تو زبان اسب‌ها رو از کجا بلدی؟» ــ صحبت کردن با اسب‌ها یکی از توانایی‌های پوزیدیونه. منظورم همون نپتونه.
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
از پسش برمی‌آم. نگاهی به پرسی کرد و گفت: «تو می‌تونی رانندگی کنی؟» ــ البته که می‌تونم. چطور؟
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
جزئیات سفر مبهم بود، اما پگاسوسی به نام بلک‌جک را به‌خاطر می‌آورد
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
پرسی غرغرکنان گفت: «آره. هیچ‌وقت از هرا خوشم نمی‌اومد. حالا که جونو شده، باز ازش خوشم نمی‌آد.»
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
پسر در ویدئو گفت: «سلام! درود و تهنیت از طرف دوستان شما در کمپ دورگه‌ها و غیره! لئو هستم، من...» نگاهش را از صفحه‌ی ویدئو برگرداند و فریاد زد: «عنوان من چیه؟ دریاسالار یا ناخدا یا چی هستم؟» دختری در جوابش فریاد زد: «پسر تعمیرکار!» لئو غرولندکنان گفت: «واقعاً که خیلی بامزه‌ای پایپر.» دوباره به پوست طومار نگاه کرد و گفت: «خب آره، من... ام... فرمانده‌ی کل کشتی آرگو دو هستم. آره، از این عنوان خوشم می‌آد! به‌هرحال، ما حدود... چه می‌دونم... یک ساعت دیگه سوار بر این کشتی جنگ‌افزاری عظیم به سمت شما حرکت می‌کنیم. خیلی ممنون می‌شیم اگر لطف کنید و ما رو مثلاً تو آسمون منفجر نکنید یا همچین چیزی. خب، پس باشه! خیلی خوب می‌شه اگر بتونید این رو به ‌رومی‌ها خبر بدید. زود می‌بینیم‌تون. با احترامات دورگه‌ای و این‌ها. فعلاً خداحافظ!»
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
اوکتاویان فریاد زد: «اوه، کافیه دیگه. داره داستان‌پردازی می‌کنه.» رینا اخم کرد و گفت: «باورکردن تمام این‌ها، کار سختیه. جیسون داره با تعدادی دورگه‌ی یونانی برمی‌گرده به کمپ؟ پرسی، تو می‌گی اون‌ها به‌زودی در یک کشتی جنگی تا دندان مسلح در آسمان کمپ ظاهر می‌شن و ما نباید نگران باشیم؟» ــ بله.
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
پرسی متوجه منظورش نشد. اوکتاویان بالش پاندایی بارگین‌مارت را که از گوشه‌ی زیپ کوله دیده می‌شد، بیرون کشید. یک عروسک اسباب‌بازی بچگانه که پرسی تمام راه با خود حملش کرده بود. انگار علاقه‌ی خاصی به آن پیدا کرده بود. اوکتاویان به سمت محراب رفت و چاقویش را بیرون کشید. پرسی با اعتراض گفت: «آهای!»
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
فرانک گفت: «اوه، اوه نه هیزل. این یک شرکت جدیده. خب؟ این‌ها تو اینترنت اجناسی رو می‌خرند و می‌فروشند. این‌ شرکت، آمازون‌هایی نیستند که ما دنبال‌شون می‌گردیم.»
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
قانون اول: پسرها بدون اجازه صحبت نمی‌کنند.
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
ملکه ناگهان از جا پرید: «تو!» با خشمی مرگبار به پرسی جکسون چشم‌غره رفت. پرسی کلماتی به زبان یونانی بیان کرد که هیزل مطمئن بود راهبه‌های کلیسای سنت اگنس، اصلاً از شنیدنش خوشحال نمی‌شدند
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
هربار آمازونی‌ها زیر پای‌شان جمع می‌شدند و ازشان می‌خواستند تسلیم شوند، هیزل یک جعبه پر از جواهرات منفجر می‌کرد و دشمنان‌شان را زیر آبشاری از طلا و نقره به اندازه‌ی آبشار نیاگارا غرق می‌کرد. به آخرین پله‌ی نردبان که رسیدند، صحنه‌ای دیدند که بیشتر شبیه جنگ در کارناوال ماردی‌گرا بود؛ آمازونی‌ها تا گردن در دانه‌های گردنبند غرق شده بودند، چندتا‌شان از میان کوهی از گوشواره‌های آمیتیس سروته آویزان بودند و یک جرثقیل چنگک‌دار در میان دستبندهای نقره‌ی خوش‌شانسی، دفن شده بود.
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
فرانک کوشید استعداد خانوادگی‌اش را با تمرکز احضار کند. خودش را به شکل اژدهایی با نفس آتشین تصور کرد. به خودش فشار آورد، مشت‌هایش را گره کرد و با چنان عزمی به اژدها فکر کرد که قطرات عرق روی پیشانی‌اش ظاهر شدند. می‌خواست به دشمن حمله برد و نابودشان کند. این‌طوری خیلی باحال می‌شد. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. اصلاً نمی‌دانست چطور می‌تواند خودش را تغییر دهد.
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
البته، ام، مطمئنم غذای اینجا به خوبی دست‌پخت هیزل نیست.» هیزل با آرنج به پهلویش کوبید و خنده‌ای شیطنت‌آمیز کرد.
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
. هوای جنگل سرد شد. ستاره‌ها چنان درخشان و بزرگ بودند که پرسی وسوسه شد همان‌جا بایستد و به‌شان خیره شود
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵