مرگ عدالت نمیشناسد. این واژهها مدام در گوش فرانک صدا میکردند.
Black pen
ملکه ابروهایش را بالا انداخت و روبه هیزل گفت: «صلح؟ میپرسی این پسر چهکار کرده؟ مدرسهی جادوگری کیرکه را نابود کرده.»
پرسی معترضانه گفت: «ساحره به خوکچهی هندی تبدیلم کرد.»
Dove
پرسی کتاب را به فرانک پس داد و گفت: «وای! شاید واقعاً مارس با آرس فرق داشته باشه. فکر نکنم آرس خواندن و نوشتن بلد باشه!»
Dove
پرسی متوجه منظورش نشد. اوکتاویان بالش پاندایی بارگینمارت را که از گوشهی زیپ کوله دیده میشد، بیرون کشید. یک عروسک اسباببازی بچگانه که پرسی تمام راه با خود حملش کرده بود. انگار علاقهی خاصی به آن پیدا کرده بود. اوکتاویان به سمت محراب رفت و چاقویش را بیرون کشید.
پرسی با اعتراض گفت: «آهای!»
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵