ــ میدونم. اما وقتی اونجا بودم خیلی از دورگهها رو دیدم که بدون هیچ ترسی زندگی میکنند. با هم ازدواج میکنند، خانواده تشکیل میدن و بچههاشون به دانشگاه میرن. در کمپ دورگهها اصلاً از این خبرها نیست. من مدام به آینده فکر میکنم...
در آن نور طلاگونه سخت میشد تشخیص داد، اما پِرسی فکر کرد صورت آنابث گل انداخته: «اوه.»