ــ میدونم. اما وقتی اونجا بودم خیلی از دورگهها رو دیدم که بدون هیچ ترسی زندگی میکنند. با هم ازدواج میکنند، خانواده تشکیل میدن و بچههاشون به دانشگاه میرن. در کمپ دورگهها اصلاً از این خبرها نیست. من مدام به آینده فکر میکنم...
در آن نور طلاگونه سخت میشد تشخیص داد، اما پِرسی فکر کرد صورت آنابث گل انداخته: «اوه.»
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
پِرسی اخم کرد: «هرکول، آره؟ اون مرد مثل مغازههای استارباکس در یونان باستان شهرت داشت. هر جا رو که نگاه میکردی، سروکلهاش پیدا میشد.»
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵
پِرسی اخم کرد: «هرکول، آره؟ اون مرد مثل مغازههای استارباکس در یونان باستان شهرت داشت. هر جا رو که نگاه میکردی، سروکلهاش پیدا میشد.»
کاربر ۱۱۴۶۹۷۶۵