جملات زیبای کتاب شاهزاده مه | طاقچه
تصویر جلد کتاب شاهزاده مه

کتاب شاهزاده مه

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۲۳ رأی)
انتشارات: 
نشر افق
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Sophie
۸
بعضی از تصاویر دوران کودکی مثل عکس در ذهن حک می‌شوند، صحنه‌هایی که می‌توانید بارها و بارها به آن‌ها برگردید و هر چقدر هم که ازشان گذشته باشد، همیشه یادتان می‌مانند.
Fatemeh
۶
«پدرم می‌گه چیزی که به دلت می‌افته میون‌بر مغز برای رسیدن به حقیقته.» «پدرت مرد عاقلیه. دیگه چی می‌گه؟» «که هر چی بیشتر سعی کنی حقیقت رو پنهان کنی، زودتر پیدات می‌کنه.»
yasna
۵
بعضی از تصاویر دوران کودکی مثل عکس در ذهن حک می‌شوند، صحنه‌هایی که می‌توانید بارها و بارها به آن‌ها برگردید و هر چقدر هم که ازشان گذشته باشد، همیشه یادتان می‌مانند.
Sophie
۵
«گاهی هرجا می‌ری خاطرات دنبالت می‌آن، لازم نیست با خودت ببریشون.
غزل
۵
اما تصور یک چیز بود و دیدنش با چشم‌های خودش چیزی دیگر.
غزل
۳
گاهی هرجا می‌ری خاطرات دنبالت می‌آن، لازم نیست با خودت ببریشون.
a
۳
برای اولین بار در عمرش حس می‌کرد زمان تندتر از آنچه می‌خواهد می‌گذرد و دیگر نمی‌تواند در خواب و خیال‌هایش پناه بگیرد. چرخ سرنوشت به گردش درآمده بود و او این بار نمی‌توانست متوقفش کند.
غزل
۲
چشم‌هایش را بست و به صدای باران که روی سقف می‌بارید گوش سپرد. او عاشق صدای باران و جاری شدن آب در ناودان لبهٔ سقف بود. هر وقت باران این‌طور می‌بارید، مکس حس می‌کرد زمان متوقف شده است. مثل آتش‌بسی بود که در طول آن می‌توانستی از هر کاری که داری دست بکشی، ساعت‌ها کنار پنجره بایستی و نمایش و جریان بی‌پایان اشک‌های آسمان را تماشا کنی. کتاب را باز روی میز کنار تخت گذاشت و چراغ را خاموش کرد. آرام با لالایی سحرانگیز باران تسلیم خواب شد.
غزل
۲
اما اوضاع اغلب اون‌جور که آدم انتظارش رو داره پیش نمی‌ره، مگه نه؟
a
۲
«پدرم می‌گه چیزی که به دلت می‌افته میون‌بر مغز برای رسیدن به حقیقته.» «پدرت مرد عاقلیه. دیگه چی می‌گه؟» «که هر چی بیشتر سعی کنی حقیقت رو پنهان کنی، زودتر پیدات می‌کنه.»
غزل
۱
با این حال، خیلی خوشحال بود که در جهانی جادویی که انگار سال‌ها تنها به خودش تعلق داشت با دوستانش سهیم می‌شد.
Fatemeh
۱
گاهی هرجا می‌ری خاطرات دنبالت می‌آن، لازم نیست با خودت ببریشون.
Ari
۱
«گاهی هرجا می‌ری خاطرات دنبالت می‌آن، لازم نیست با خودت ببریشون. فکر کنم هیچ‌کس هیچ‌وقت از اینا استفاده نکرده. سوار شو. بیا امتحانشون کنیم.»
غزل
۰
و هیچی به قدرت یه قول نیست...
غزل
۰
مکس با شک و تردید نگاهی به بست‌های قایق انداخت. رولاند گفت: «غرق نمی‌شه، مکس.» و پنجرهٔ زیرآبی را از سبد بیرون آورد و آن را روی سطح آب گذاشت. مکس جواب داد: «توی تایتانیک هم همین رو می‌گفتن.»