چشمهایش را بست و به صدای باران که روی سقف میبارید گوش سپرد. او عاشق صدای باران و جاری شدن آب در ناودان لبهٔ سقف بود.
هر وقت باران اینطور میبارید، مکس حس میکرد زمان متوقف شده است. مثل آتشبسی بود که در طول آن میتوانستی از هر کاری که داری دست بکشی، ساعتها کنار پنجره بایستی و نمایش و جریان بیپایان اشکهای آسمان را تماشا کنی. کتاب را باز روی میز کنار تخت گذاشت و چراغ را خاموش کرد. آرام با لالایی سحرانگیز باران تسلیم خواب شد.