ایور، الاغ پیر خاکستری، کنار رودخانه ایستاده بود و خودش را در آب تماشا میکرد. او گفت:
ـ چه قیافه غمناکی! خیلی غمناک است.
برگشت و بیست قدم به طرف پایین رودخانه رفت. بعد چلپچلپکنان از رودخانه رد شد و در آن طرف آرام آرام به سوی بالای رودخانه رفت. دوباره خودش را در آب نگاه کرد و گفت:
ـ همانطور که فکر میکردم هیچ فرقی نکرد. غمناک است ولی کسی متوجه نیست. همین که هست.
Emily
در آن بعدازظهر طلایی رنگ، پو و پیگلت قدمزنان به طرف خانه میرفتند. هر دو در فکر بودند و سکوتی طولانی برقرار بود. سرانجام پیگلت گفت:
ـ امروز صبح وقتی بیدار شدی، اولین چیزی که به خودت گفتی چی بود؟
پو گفت:
ـ من گفتم صبحانه چی داریم. تو چی گفتی پیگلت؟
پیگلت گفت:
ـ من از خودم پرسیدم که امروز چه اتفاقات جالبی قرار است بیفتد؟
پو سرش را متفکرانه تکان داد و گفت:
ـ فرقی با هم ندارند.
Emily