مَثَلِ ما حکایت همان فصّاد است که نیشتر بر هر رگی میزند و وقتی به رگ خودش میرسد دستش میلرزد! آخر دنبال چی میگردی رفیق توی این شب کشالهگرفتهٔ کورشدهٔ کفرزده؟ بهری از این ظلمات کور و سوتْ نصیبِ من است که خب حالا دیگر راضیام، پس بگذار بهریش هم قسمت تو باشد و بگذار چندی هم تو را نوک و نیش بزند این دردِ بیدرمان و پس هِی میل و محابا نکن که عمید کی بود و کجا بود و چی شد و چرا شد؟ میپرسی که چه و این پرس واپرسیها تا به کی؟ دوروبَرَت را خوب سیر کن ببین تا دلت میخواهد ارژنگ داریم و افراسیاب!