اُلی گفت: ماما چی؟ ماما چی میگوید؟»
ــ این، زندگی ماما نیست، هست؟
haniyh
مات نشست و به نوبت، حرفهای همه را شنید. بعد، با مؤدبانهترین لحنی که میتوانست، به آنها گفت که این، زندگی خودش است و او باید آن را به روش خودش بگذراند.
haniyh
در تمام این مدت، نه خبری از مات رسیده بود، و نه نشانی از او، و نه هیچ چیز دیگر
haniyh