دوستم هرکول پوآرو مطابق معمول تو صندلی دستهدار چهارگوشی جلو بخاری نشسته بود. متوجه شدم که یکی از میلههای بخاری برقی قرمز میزند. هنوز اوایل سپتامبر بود و هوا گرم. ولی پوآرو از اولین افرادی بود که سرمای پاییزی را احساس میکرد و مراقب بود سرما نخورد. دو طرفش، روی زمین، چند دسته کتاب بود. تعدادی کتاب دیگر هم روی میز سمت چپ قرار داشت. سمت راستش فنجانی بود که بخار از آن بلند میشد. حدس زدم چای سبز است. پوآرو عاشق چای سبز بود و مرا هم همیشه ترغیب میکرد که چای سبز بخورم. ولی به نظر من چای سبز طعم تلخ و بوی مهوّعی داشت.