
خودبرتر
۹
من از قدیم عقیده دارم که آدم اگر صبر کند، بالاخره شانس میآورد. چیزی که اصلاً تصور نمیکنی و انتظارش را نداری اتفاق میافتد.
hanyeh.m
۴
سروان گفت:
ــ مقتول اهل آنجا نبوده.
خانم همینگ هنوز مردد بود. گفت:
ــ آها. پس آمده آنجا که کشته شود. خیلی عجیب است.
کولین با خودش گفت: «عجب توصیف جالبی کرد.»
𝐘𝐔𝐒𝐄𝐅
۴
بارها برای من تجربه شده. معمولاً اولین کسی که جسد را میبیند آخرین کسی است که او را زنده دیده.
خودبرتر
۳
من از قدیم عقیده دارم که آدم اگر صبر کند، بالاخره شانس میآورد. چیزی که اصلاً تصور نمیکنی و انتظارش را نداری اتفاق میافتد.
خودبرتر
۳
من از قدیم عقیده دارم که آدم اگر صبر کند، بالاخره شانس میآورد. چیزی که اصلاً تصور نمیکنی و انتظارش را نداری اتفاق میافتد.
"هلاله"
۳
وقتی مدتها به کسی اعتماد کامل داری، باورت نمیشود که حقیقت چیز دیگری باشد.
"هلاله"
۳
وقتی مدتها به کسی اعتماد کامل داری، باورت نمیشود که حقیقت چیز دیگری باشد.
سارا عباسی
۳
از برای میخی نعل از دست رفت
از برای نعلی اسب از دست رفت
از برای اسبی سوارکار از دست رفت
از برای سوارکاری پیروزی از دست رفت
از برای پیروزیای مملکت از دست رفت
افسوس که همه اینها از برای میخ نعل اسبی بود.
زن
۲
کتابها مال مغازه نبود، مغازه مال کتابها بود. کتابهایی که همه جا را اشغال کرده بودند، هر روز زاد و ولد میکردند و تکثیر میشدند و هیچ چیز نمیتوانست جلودارشان باشد.
"هلاله"
۱
آهی کشیدم، صورتحساب را پرداختم و برخاستم. گفتم:
ــ نگران نباش.
این «نگران نباش» هم واقعاً عبارت مسخرهای است. هم در زبان انگلیسی و هم در هر زبان دیگری.
میم.خ
۱
بچهها گاهی چیزهایی میبینند که ما بزرگترها نمیبینیم.
کوثر91
۱
دوستم هرکول پوآرو مطابق معمول تو صندلی دستهدار چهارگوشی جلو بخاری نشسته بود. متوجه شدم که یکی از میلههای بخاری برقی قرمز میزند. هنوز اوایل سپتامبر بود و هوا گرم. ولی پوآرو از اولین افرادی بود که سرمای پاییزی را احساس میکرد و مراقب بود سرما نخورد. دو طرفش، روی زمین، چند دسته کتاب بود. تعدادی کتاب دیگر هم روی میز سمت چپ قرار داشت. سمت راستش فنجانی بود که بخار از آن بلند میشد. حدس زدم چای سبز است. پوآرو عاشق چای سبز بود و مرا هم همیشه ترغیب میکرد که چای سبز بخورم. ولی به نظر من چای سبز طعم تلخ و بوی مهوّعی داشت.
کوثر91
۱
دوستم هرکول پوآرو مطابق معمول تو صندلی دستهدار چهارگوشی جلو بخاری نشسته بود. متوجه شدم که یکی از میلههای بخاری برقی قرمز میزند. هنوز اوایل سپتامبر بود و هوا گرم. ولی پوآرو از اولین افرادی بود که سرمای پاییزی را احساس میکرد و مراقب بود سرما نخورد. دو طرفش، روی زمین، چند دسته کتاب بود. تعدادی کتاب دیگر هم روی میز سمت چپ قرار داشت. سمت راستش فنجانی بود که بخار از آن بلند میشد. حدس زدم چای سبز است. پوآرو عاشق چای سبز بود و مرا هم همیشه ترغیب میکرد که چای سبز بخورم. ولی به نظر من چای سبز طعم تلخ و بوی مهوّعی داشت.
n.movahedi
۱
گاهی به این نتیجه میرسم که این روزها هیچ چیز مخفی وجود ندارد. ما اسرار آنها را میدانیم و آنها اسرار ما را. مأموران ما برای آنها کار میکنند و مأمورهای آنها برای ما. ولی کسی که خیانت میکند، زندگی برایش به کابوسی تبدیل میشود. بعضی وقتها فکر میکنم همه از اسرار هم خبر دارند و فقط وانمود میکنند که چیزی نمیدانند.
𝐘𝐔𝐒𝐄𝐅
۱
دنیای عجیبی داریم. ولی من یک روز خودم را از این دنیا کنار میکشم ... آدم یادش میرود که کی هست و چکاره است. خیلیها برای هر دو طرف کار میکنند و آخرش خودشان هم نمیفهمند که کدام طرفی هستند. معیارها به هم میریزد ...
mak.roub
۱
من از قدیم عقیده دارم که آدم اگر صبر کند، بالاخره شانس میآورد. چیزی که اصلاً تصور نمیکنی و انتظارش را نداری اتفاق میافتد.
