
ا. ر.
۱
فاگین گفت: «اگر او را بترسانی، هرکاری که بخواهی، برایت میکند. مدتی است که او را زیر نظر دارم عزیزم! بگذار یکبار هم که شده حس کند که یکی از ماست و بعد هم احساس میکند که دزد است و تا آخر عمر مال ما خواهد شد.»
ا. ر.
۰
دکتر پردهٔ تخت را کنار زد و خانم میلای و رز به جای دیدن قیافهٔ خشن و سیاه دزدی شرور، با کودکی روبه رو شدند که از خستگی و درد، به خوابی عمیق فرو رفته بود.