جملات زیبا از متن کتاب همیشه باز می گردم... | طاقچه
تصویر جلد کتاب همیشه باز می گردم...subscriptionAvailable

کتاب همیشه باز می گردم...

جستارهایی درباره بازیگران، فیلم‌‎سازان و فیلم‌ها

۳.۱(از ۱۵ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
حمیدرضا صدر، محسن آزرم
انتشارات: 
نشر گیلگمش
categoryدسته‌بندی: 
زندگی‌نامه

قیمت:

۲۳۸,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

چرا باید حرف زد؟ نباید جمله‌ای را به زبان آورد. باید در سکوت زندگی کرد. هر چه بیش‌تر حرف بزنید کلمات معنای‌شان را بیش‌تر از دست می‌دهند.
amirkarimifar
۶
دلون، با هر معیار سنت‌شکنی، یکی از امروزی‌ترین شخصیت‌های سینمایی بود که شناختیم. آمده بود گذشته‌ها را پشت‌سر بگذارد. موهای کوتاه مرتب، صورت اصلاح‌شده و کت‌وشلوار آراسته‌اش جلوه‌های ظاهری بودند. به سنت‌ها ریشخند می‌زد. او درک سینمایی ما را از آدم‌های تک‌افتاده از محیط یا بیگانه با خویش تغییر داد و در دل سینمای روشنفکرانه و تجاری اروپا جایی برایش پیدا کرد.
mohsen
۵
مرد: چهره‌ات در کلیسا چنان بود که گویی مُرده بودی. ‫زن: کمی مُرده بودم… ‫مرد: اگر عاشقت شدم چی؟ ‫زن: مثل روشن کردن شمعی در اتاقی پُر از شمع است… ‫مرد: ژاپنی‌ها گل پرورش می‌دهند تا پژمردن‌شان را ببینند. ‫زن: تو از مرگ می‌ترسی و من از زندگی…
mohsen
۴
زیباییِ مفرط سد راهش نشد. هرگز طعم عقدهٔ ناشی از زشت بودن و نادیده گرفتن را نچشید. چه می‌خواست، یا نمی‌خواست، از بازیگران زن مقابلش، مثلاً ناتالی دلونِ موطلایی که روزگاری همسرش بود، زیباتر می‌نمود. پالین کیل روزگاری او را با هِدی لامار مقایسه کرد!
mohsen
۱
تو در تهران ماندی. تو همسری مهربان و دختری دوست‌داشتنی یافتی. تو رفقای مهربانی پیدا کردی. اما تهران را از دست دادی، شَهرت را. تو خراب شدن دیوار کوچه‌ها را دیدی و خانه‌هایی را که یک‌به‌یک ویران شدند.
mohsen
۱
رود به دریا می‌رسید.
پوریا پارسا
۱
جایی که تایرون پاور پیر شده است و می‌داند زمان مرگ فرارسیده و باید با همه خداحافظی کند. او آدم‌هایی را که در طول زندگی می‌شناخت برابر خود می‌دید که با لبخندهای مهربان برایش دست تکان می‌دادند. آن وداع هر چه بود تلخی مرگ را نداشت. بلوم هم نمُرد. او در بستر رود چرخی زد و مسیر حرکت آب را طی کرد و فهمیدیم چرا از مرگ نمی‌ترسید. می‌دانست نمی‌میرد. می‌دانست به مدد رؤیاهایش فناناپذیر شده. می‌دانست قصه‌ها در گذر زمان چه خوش‌بوتر، شنیدنی‌تر و ماندنی‌تر می‌شوند. رود به دریا می‌رسید.
پوریا پارسا
۰