
بریدههایی از کتاب همیشه باز می گردم...
۳٫۱
(۱۵)
چرا باید حرف زد؟ نباید جملهای را به زبان آورد. باید در سکوت زندگی کرد. هر چه بیشتر حرف بزنید کلمات معنایشان را بیشتر از دست میدهند.
amirkarimifar
دلون، با هر معیار سنتشکنی، یکی از امروزیترین شخصیتهای سینمایی بود که شناختیم. آمده بود گذشتهها را پشتسر بگذارد. موهای کوتاه مرتب، صورت اصلاحشده و کتوشلوار آراستهاش جلوههای ظاهری بودند. به سنتها ریشخند میزد. او درک سینمایی ما را از آدمهای تکافتاده از محیط یا بیگانه با خویش تغییر داد و در دل سینمای روشنفکرانه و تجاری اروپا جایی برایش پیدا کرد.
mohsen
مرد: چهرهات در کلیسا چنان بود که گویی مُرده بودی.
زن: کمی مُرده بودم…
مرد: اگر عاشقت شدم چی؟
زن: مثل روشن کردن شمعی در اتاقی پُر از شمع است…
مرد: ژاپنیها گل پرورش میدهند تا پژمردنشان را ببینند.
زن: تو از مرگ میترسی و من از زندگی…
mohsen
زیباییِ مفرط سد راهش نشد. هرگز طعم عقدهٔ ناشی از زشت بودن و نادیده گرفتن را نچشید. چه میخواست، یا نمیخواست، از بازیگران زن مقابلش، مثلاً ناتالی دلونِ موطلایی که روزگاری همسرش بود، زیباتر مینمود. پالین کیل روزگاری او را با هِدی لامار مقایسه کرد!
mohsen
تو در تهران ماندی. تو همسری مهربان و دختری دوستداشتنی یافتی. تو رفقای مهربانی پیدا کردی. اما تهران را از دست دادی، شَهرت را. تو خراب شدن دیوار کوچهها را دیدی و خانههایی را که یکبهیک ویران شدند.
mohsen
رود به دریا میرسید.
پوریا پارسا
جایی که تایرون پاور پیر شده است و میداند زمان مرگ فرارسیده و باید با همه خداحافظی کند. او آدمهایی را که در طول زندگی میشناخت برابر خود میدید که با لبخندهای مهربان برایش دست تکان میدادند. آن وداع هر چه بود تلخی مرگ را نداشت. بلوم هم نمُرد. او در بستر رود چرخی زد و مسیر حرکت آب را طی کرد و فهمیدیم چرا از مرگ نمیترسید. میدانست نمیمیرد. میدانست به مدد رؤیاهایش فناناپذیر شده. میدانست قصهها در گذر زمان چه خوشبوتر، شنیدنیتر و ماندنیتر میشوند. رود به دریا میرسید.
پوریا پارسا
حجم
۸٫۵ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۴۵۲ صفحه
حجم
۸٫۵ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۴۵۲ صفحه
قیمت:
۲۳۸,۰۰۰
تومان