چیزی که برای یه وکیل اخلاقیه با چیزی که برای بقیهٔ دنیا اخلاقیه، فرق داره. درواقع ما یه رمزِ نوشتهشده داریم ـقوانین مسؤلیتهای حرفهایــ که باید بخونیم و ازمون امتحان بگیرن و باید ازش تبعیت کنیم. اما این استانداردها ما رو مجبور به انجام کارهایی میکنه که ازنظرِ خیلی از مردم غیراخلاقیه. برای مثال، اگه به دفتر من بیای و بگی: «من بچهٔ لیندبرگ رو کشتهم.» من ازت میپرسم: «جسد کجاست؟» و تو میگی: «زیرِ زمینِ اتاقخوابم. یه متر پایینتر از فوندانسیون خونه.» اگه قرار باشه من کارم رو درست انجام بدم، به احدی نمیتونم بگم اون بچه کجاست. درواقع اگه بگم، پروانهٔ وکالتم باطل میشه.
این به این معنیه که من درس خوندهم که به این درجه از فهم برسم که اخلاقیات و اعمال افراد لزوماً در راستای همدیگه حرکت نمیکنن.