
بریدههایی از کتاب در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند
۴٫۳
(۱۶)
گاهی وقتی چیز گرانبهایی را قربانی میکنی، واقعاً آن را از دست نمیدهی. فقط آن را به کس دیگری میبخشی.»
Haniye
هیچچیز تصادفی نیست. ما همه به هم وصلیم. نمیتوانی یک زندگی را از زندگی دیگر جدا کنی، همانطور که نمیتوانی نسیمی را از باد جدا کنی.»
Haniye
«عدالت، زندگی و مرگ را تعیین نمیکند. اگر اینطور بود، هیچ آدم خوبی جوانمرگ نمیشد.»
Haniye
هر پایانی، آغاز هم هست. فقط آن لحظه این را نمیدانیم.
روباه شازده کوچولو
بزرگترین هدیهای که خدا میتواند به تو بدهد این است: درک آنچه در زندگیات گذشته. تا زندگیات برایت توجیه شود. این همان آرامشی است که دنبالش بودی.»
Haniye
«ادی، عشق ازدسترفته هنوز عشق است. فقط شکلش عوض میشود. نمیتوانی لبخند او را ببینی یا برایش غذا بیاوری یا مویش را نوازش کنی یا او را دور زمین رقص بگردانی. ولی وقتی آن حسها ضعیف میشود، حس دیگری قوی میشود. خاطره. خاطره شریک تو میشود. آن را میپرورانی. آن را میگیری و با آن میرقصی. زندگی باید تمام شود، عشق نه.»
احسان شمالی
کاپیتان گفت: «فکر میکنم مثل ماجرای آدم و حوا در کتاب مقدس باشد. مثل شب اول آدم در زمین، وقتی دراز کشید تا بخوابد. فکر میکند همهچیز تمام شده، مگرنه؟ نمیداند خواب چیست. چشمهایش دارد بسته میشود و فکر میکند دارد از این دنیا میرود. درست است؟
«اما اینطور نیست. صبح روز بعد بیدار میشود و دنیای جدید و تازهای برای کشف دارد، ولی چیز دیگری هم دارد. دیروزش را دارد.»
فاطمه محمودی
در بیمارستان از حرف زدن دست کشید. سکوت فرار او بود، ولی سکوت پناه نیست. هنوز افکارش او را تسخیر میکرد.
فاطمه محمودی
«مردن پایان همهچیز نیست. ما فکر میکنیم هست. ولی آنچه در زمین اتفاق میافتد، فقط شروع است.»
Haniye
همهٔ پدر و مادرها به بچههایشان صدمه میزنند. نمیشود کاریاش کرد. جوانی، مثل آینهای صاف و بیزنگار، آثار پرورشگران خود را جذب میکند. بعضی از والدین بر آن لک میاندازند، بعضی دیگر تَرَک، تعدادی هم، کودکی را کاملاً خُرد و به تکههای کوچک ناصاف و تعمیرنشدنی مبدل میکنند
فاطمه محمودی
«خیلی دلم برایت تنگ شده بود.»
سین میم
گاهی، آنجا در بهشت، کنار هم دراز میکشیدند. ولی نمیخوابیدند. مارگریت میگفت روی زمین، وقتی میخوابی، گاهی خواب بهشت خودت را میبینی و آن خوابها کمک میکند آن را در اندیشهات بپرورانی. ولی حالا هیچ دلیلی برای چنین خوابهایی وجود ندارد.
پردیس
با کلیدهایش بازی میکردند. ادی بیشتر هومهوم میکرد و زیاد حرف نمیزد. میدانست بچهها برای این دوستش دارند که زیاد حرف نمیزند.
مطهره
«آه. خب. مردم اغلب جایی را که در آن به دنیا آمدهاند، کوچک میشمارند. ولی بهشت میتواند در ناخوشایندترین نقاط باشد. و بهشت به تنهایی مراحل بسیاری دارد. این یکی، برای من دومی است. و برای تو اولی.»
احسان شمالی
قربانی بخشی از زندگی است. باید اینطور باشد. نباید از آن پشیمان شد. باید استنشاقش کرد. قربانیهای کوچک. قربانیهای بزرگ. مادری کار میکند تا پسرش به مدرسه برود. دختری به خانه برمیگردد تا از پدر مریضش مراقبت کند.
«مردی به جنگ میرود...»
احسان شمالی
«آنچه قبل از تولد تو اتفاق میافتد، بر تو اثر میگذارد، همینطور مردمِ قبل از تو هم روی تو اثر میگذارند.
هر روز از جاهایی میگذریم که اگر بهخاطر مردمِ قبل از ما نبود، نمیگذشتیم. محل کار ما، جایی که وقت زیادی را در آن میگذرانیم... اغلب فکر میکنیم با ورود ما آغاز شده است. اما این درست نیست.»
احسان شمالی
عشق، مثل باران، میتواند از بالا زوجها را تغذیه و با شعف اشباعکنندهای خیس کند. ولی گاهی، در گرماگرم خشمگین زندگی، رویهٔ عشق خشک میشود و باید از زیر تغذیه شود، باید با مراقبت از ریشههایش خود را زنده نگاه دارد.
احسان شمالی
هیچچیز تصادفی نیست. ما همه به هم وصلیم. نمیتوانی یک زندگی را از زندگی دیگر جدا کنی، همانطور که نمیتوانی نسیمی را از باد جدا کنی.»
روباه شازده کوچولو
«غریبهها، خانوادهایاند که هنوز با آنها آشنا نشدهای.»
روباه شازده کوچولو
مردم، بهشت را مثل باغ فردوس تصور میکنند. جایی که در آن میتوانند بر ابرها شناور شوند و در رودخانهها و کوهها وقتشان را به بطالت بگذرانند. ولی این صحنهپردازیها بدون تسلیخاطر، بیمعنی است.
بزرگترین هدیهای که خدا میتواند به تو بدهد این است: درک آنچه در زندگیات گذشته. تا زندگیات برایت توجیه شود. این همان آرامشی است که دنبالش بودی.»
Rokhsar
جنگ میتوانست مثل آهنربا مردها را به هم نزدیک کند و یا مثل آهنربا آنها را از هم براند.
سین میم
«مردن پایان همهچیز نیست. ما فکر میکنیم هست. ولی آنچه در زمین اتفاق میافتد، فقط شروع است.»
سین میم
هرکس بر دیگری تأثیر میگذارد، و او هم بر دیگری، و دنیا پر از داستان است، ولی همهٔ داستانها یکی است.
سین میم
تا ۸۳ سالگی، ادی تقریباً همهٔ عزیزانش را از دست داده بود. بعضی در جوانی مرده بودند و بعضی این بخت را داشتند که قبل از مرگ به علت بیماری یا تصادف، بیشتر عمر کنند. ادی یادش بود که عزاداران در مراسم خاکسپاری، میگفتند: «انگار میدانست قرار است بمیرد.»
ادی هرگز اعتقادی به این موضوع نداشت. تا آنجا که میدانست، وقتی اجل آدم میرسد، میرسد. همین. شاید موقع رفتن یک حرف عاقلانه بزنی، ولی شاید هم خیلی ساده، یک حرف ابلهانه بزنی.
جهت اطلاع، آخرین کلمات ادی، «عقب بروید!» خواهد بود.
کاربر ۹۷۱۷۶۰۱
بدنش ضعیف شده بود. دریا او را آسیبپذیر کرده بود، ذاتالریه گرفت و بالاخره، فوت کرد.»
ادی گفت: «بهخاطر میکی؟»
گفت: «بهخاطر وفاداری.»
«مردم بهخاطر وفاداری نمیمیرند.»
زن لبخند زد: «نمیمیرند؟ مذهب؟ حکومت؟ مگر به این چیزها وفادار نیستیم؟ گاهی تا پای جان؟»
ادی شانه بالا انداخت.
زن گفت: «بهتر است آدمها به هم وفادار باشند.»
پردیس
حجم
۱۴۳٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۹۲ صفحه
حجم
۱۴۳٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۹۲ صفحه
قیمت:
۵۰,۰۰۰
تومان