
٪۷۰
نور
۹۹
«مردی که نمیتونه کسی رو دوست داشته باشه، اما بهشدت نیاز داره که دوستش داشته باشن، حقیقتاً میتونه خطرناک باشه.»
faezeh
۳۲
خودش تنها چیزی بود که در آن روزها برایش باقی مانده بود.
یاس آبی
۲۹
وقتی کتاب میخونم احساس میکنم توی یه دنیای واقعی هستم و وقتی کتاب رو میبندم، انگار به رؤیا برگشتم.
raha
۱۴
سال پیش زندگی لورل چگونه بود، وقتیکه سه بچه داشت و حالا دو تا؟ آیا هر روز صبح با لذت وجود داشتن از خواب بیدار میشد؟ نه، اینطور نبود. لورل همیشه در گروه آدمهایی بود که نیمهٔ خالی لیوان را میبینند
Faranak_naseri_
۱۳
آرزو داشت میتوانست دو چمدان بزرگش را ببندد و با خودش خداحافظی کند، برای خودش زندگی خوبی آرزو کند، بابت همهٔ خاطرات از خودش ممنون باشد، یک بار دیگر دوستانه به خودش نگاهی بیندازد، لحظهای درنگ کند و بعد در را بهآرامی پشت سرش ببندد، با سری برافراشته. خورشید صبحگاهی با نشاط بالای سرش بتابد و آیندهای روشن و تازه منتظرش باشد
alireza_86
۱۰
«نه، زندگی فراتر از دانشگاه رفتنه. گواهینامهها و مدارک تحصیلی دیگهای هم هست.
mobina
۹
«خوبه. چون وقتی به سن من برسی خیلی چیزها هست که دلت میخواد داشته باشی که میبینی دیگران به اون چیزها دست پیدا کردن، ولی تو فقط بهشون فکر میکنی. مطمئناً با خودت میگی خُب، شاید نوبت من باشه. اونوقت میبینی که همه چیز توی افق ناپدید میشه. اونوقت هیچی باقی نمیمونه برات. هیچی، هیچی.»
صبا
۸
وقتی کتاب میخونم احساس میکنم توی یه دنیای واقعی هستم و وقتی کتاب رو میبندم، انگار به رؤیا برگشتم.»
بلو
۸
بدترین سناریو همان اتفاق وحشتناکی است که احتمال نمیدهی رخ دهد.
آسمان
۷
اما بلو تنها نقطهٔ تاریک جمع است.
بلو
۶
زندگیاش جزیرهٔ کوچکی بود که او را از بقیه جدا میکرد.
•Nastaran•
۴
آرزو داشت میتوانست دو چمدان بزرگش را ببندد و با خودش خداحافظی کند
•Nastaran•
۴
آخرش از اهمیت دادن به خودش هم دست برداشت.»
peg
۳
وقتی یک نفر به خوب بودن مشهور میشود دیگر نمیتواند بد رفتار کند
peg
۳
اما به خودش یادآوری کرد که آشپزی تنها برای خوب کردن حال کسی که میخورد خوب نیست، بلکه حال کسی که آشپزی میکند را هم خوب میکند.
کاربر ۶۶۷۵۱۳۵
۳
وقتی یک نفر به خوب بودن مشهور میشود دیگر نمیتواند بد رفتار کند
mim.oudi
۲
هیچ کس دربارهٔ هیچ چیز این روزها فکر نمیکنه. همه فقط چیزهایی رو که توییتر بهشون میگه باور میکنن. همه چی تبلیغاتیه، اما بهش لباس یه تفکر لیبرال درست میپوشونن. ما یه ملت گوسفندیم.»
Fatemeh Karimian
۲
میدانی، وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم ظاهرم تقریباً شبیه مدلها بود. با آن صورت بیروح، سینهٔ برآمده، پاهای بلند، موهای آشفته و چشمان درشت نمناک. هر چند هیچ کس به من نگفته بود زیبا هستم، حتی یک نفر، واقعاً نمیدانم چرا.
Fatemeh Karimian
۲
امروز خبری از گل نیست، اما راستش لورل دیگر به عشق پنهانی دخترش اهمیتی نمیدهد. میگذارد که عشق پنهانی داشته باشد. میگذارد با یک مرد پیر یا جوان دوست باشد. یا یک سگ داشته باشد. بگذار او هر کسی را که میخواهد، داشته باشد. وقتی هانا آمادگیاش را داشته باشد، به او خواهد گفت.
peg
۲
وقتی هر بار با بیتوجهی راه اشتباهی را انتخاب کنی، سردرگم میشوی و در راهی قرار میگیری که نمیتوانی مسیر برگشتت را پیدا کنی.
peg
۲
او میفهمید که هر چیزی گفتنی نیست، و نمیشود با بقیه تقسیمش کرد.
f.z
۲
«داستانها تنها چیز واقعی توی این دنیا هستن. بقیهٔ چیزها فقط یه رؤیاست.»
yeganeh
۲
آرزو داشت میتوانست دو چمدان بزرگش را ببندد و با خودش خداحافظی کند، برای خودش زندگی خوبی آرزو کند، بابت همهٔ خاطرات از خودش ممنون باشد، یک بار دیگر دوستانه به خودش نگاهی بیندازد، لحظهای درنگ کند و بعد در را بهآرامی پشت سرش ببندد، با سری برافراشته. خورشید صبحگاهی با نشاط بالای سرش بتابد و آیندهای روشن و تازه منتظرش باشد.
کاربر ۱۰۷۹۷۹۳۵
۲
اینکه چه بلایی سر خونوادهش میآد، وقتی بفهمن پدرشون خیانتکاره، این چیزیه که برای همیشه میمونه. شکستن درمان نمیشه.
hamid
۱
پل هم همین طور است ـ میتواند جلو خواستهها و احساسات خودش را بگیرد تا یک نفرِ دیگر حتی برای پنج دقیقه هم که شده، احساس بهتری داشته باشد.
mim.oudi
۱
اما الان در اینجا کنار انسان دیگری است که داستانی وحشتناک دارد. با خودش فکر کرد چه داستانهای دیگری در اطراف اوست؟ و وقتی در این سالها در خودش فرو رفته بود، چند داستان را از دست داده است؟
mim.oudi
۱
«وقتی کتاب میخونم احساس میکنم توی یه دنیای واقعی هستم و وقتی کتاب رو میبندم، انگار به رؤیا برگشتم.»
mim.oudi
۱
احساسم شبیه یکی از آن روزهایی بود که بعضی مواقع در زندگی برایت اتفاق میافتد، انگار در مسیر جدیدی قرار گرفتهای، یک سفر جدید را شروع کردهای، با چمدانی بسته، پر از بیم و هراس و تعبیرهای تازه. روزی که احساس تمیز و تازه بودن میکنی، که با روزهایی که در گذشته داشتهای فرق دارد و به سمت روزهای روبهرو پیش میروی.
mim.oudi
۱
اتاقی که پر بود از متعلقات یک زندگی خانوادگی: عکس، کفشهایی که به این ور و آن ور پرت شده بودند، سطل آشغالی پر از کاغذ و مبلمانی که بدون شک نشان از زندگی کردن داشت
𔘓
۱
«داستانها تنها چیز واقعی توی این دنیا هستن. بقیهٔ چیزها فقط یه رؤیاست.»
