. آنجا هنوز در حال ساخت بود و پنج یا شش پا بالاتر از خط راهآهن قرار گرفته بود. نهرها از میان خندقهای عمیقی که برای ورود از میان دیوار بیانتها تعبیه شده بود، وارد میشد. از چند پلهی چوبی گردوخاکگرفته بالا رفت، سپس نفساش در سینه حبس شد. نمیدانست که هاگنزیل سوم بیستویکهزار مرده را در خود جای داده است. تمام چیزی که میدید دریای بیرحمی از صلیبهای سیاه بود که نشانی از فرشتههای عریان را روی خود داشت. نمیتوانست هیچ نظم و ترتیبی را در این انبوه تشخیص دهد؛ هیچچیزی جز صحرای علفهای بلند محنتزدهی مرده که به سویش یورش میآوردند.