
ashi
۴
«حتی توی عجیبترین داستانها هم یه کم واقعیت پیدا میشه.»
Aynaz
۱
کلئو پرسید: «یادگار یعنی چی؟»
رسوس گفت: «مثل هدیه. چیزی که تو رو یاد کسی یا چیزی میاندازه.»
Aynaz
۱
«این درخواست شرافتمندانهایه که بخوای برای افرادی که دوستشون داری، جایی رو ترک کنی که بهش تعلق داری.
کاربر ۳۷۵۱۳۰۳
۱
پسربچه لغزید؛ افتاد زمین و سرش محکم به سنگ قبری خورد. برق سفیدی چشمانش را پر کرد و لحظهای گیج و منگ شد. بهسختی روی پا ایستاد و پیشانیاش را با دست مالید. به لکهٔ قرمزرنگ لای انگشتانش خیره شده بود که صدای دندان قروچهای شنید.
کاربر ۳۷۵۱۳۰۳
۱
جانور به یک گرگنما تبدیل شده بود.
گرگنما رو به آسمان زوزه کشید.
پسربچه با لکنت گفت: «ن...نه!!... خواهش میکنم کاری با من نداشته باش!»
سعی کرد بدود، اما در یک چشم به هم زدن گرگنما پرید رویش و با چنگالهایش ضربهای به او زد.
کاربر ۳۷۵۱۳۰۳
۰
کفشهایش را با ناخنهای زردش بیرون میکشید، دنبال پسربچه دوید.
پسربچه لغزید؛ افتاد زمین و سرش محکم به سنگ قبری
کاربر ۳۷۵۱۳۰۳
۰
کفشهایش را با ناخنهای زردش بیرون میکشید، دنبال پسربچه دوید.
پسربچه لغزید؛ افتاد زمین و سرش محکم به سنگ قبری
کاربر ۳۷۵۱۳۰۳
۰
چمنهای خیس لیز خوردند و کمی تعادلش را از دست داد، اما دوباره شروع کرد به دویدن. لابهلای سنگ قبرهایی که مثل دندانهای پوسیده از زمین بیرون آمده بودند، میدوید و فرار میکرد.
کاربر ۳۷۵۱۳۰۳
۰
پسربچه لغزید؛ افتاد زمین و سرش محکم به سنگ قبری خورد. برق سفیدی چشمانش را پر کرد و لحظهای گیج و منگ شد. بهسختی روی پا ایستاد و پیشانیاش را با دست مالید. به لکهٔ قرمزرنگ لای انگشتانش خیره شده بود که صدای دندان قروچهای شنید.
کاربر ۳۷۵۱۳۰۳
۰
پسربچه لغزید؛ افتاد زمین و سرش محکم به سنگ قبری خورد. برق سفیدی چشمانش را پر کرد و لحظهای گیج و منگ شد. بهسختی روی پا ایستاد و پیشانیاش را با دست مالید. به لکهٔ قرمزرنگ لای انگشتانش خیره شده بود که صدای دندان قروچهای شنید.
