این فکر سالها هر شب بیدار نگهش میداشت و مانند نبض داغی پشت پلکهایش میتپید. باید میپرسیدم. باید میفهمیدم. ولی هرگز نپرسیده بود، نفهمیده بود و در نهایت همین نابودش کرده بود.
در حالت عادی ساعت سه بعدازظهر خانه بود، ولی همسرش تماس گرفته بود تا بگوید یک موقعیت اضطراری در محل کارش پیش آمده و خودش باید بِرِیدی و لیلی را از مدرسه بیاورد. زحمت خاصی نبود... وقت کافی برایش میماند تا کارهای خانه را به پایان
کاربر ۹۵۳۴۷۸۸